هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی یـــک لبخنـــــد یـــک نگــــــــاه یـک عطر آشنـا یــک صــــــــدا یــک یـــــــــــاد از درون داغونـــت می کــــند هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی.....! رهایم كردی و رهایت نكردم!
گفتم حرف ِ دل یكی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
كنار ِ كوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود كه یك روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می كنی!
حالاهم،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی كنم!
قفط كمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم!? چه میشود..... چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها کسی به حال "شقایق" دلش نمی سوزد و او هنوز شکوفاست بین آدمها کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند غروب زمزمه پیداست بین آدمها چه می شود همه از جنس آسمان باشیم طلوع عشق چه زیباست بین آدمها تمام پنجره ها بی قرار بارانند چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها... چه رسمی دارد این دنیا ؟!؟ به دنبال نگاه ساده ای بودم... که عاشق بودنم را دید... غزل پوشیدنم را دید... و او از چشم غمگین من گاهی تازه را فهمید... عجب من خاطره دارم... از ان شب های دلسردی... شبی با شعر خوابیدن... شبی با گریه شب گردی... تو رفتی...و نفهمیدی... که با این قلب افسرده چه ها کردی... عجب دنیای بی رحمی... همیشه غصه بارانم... نمی دانم... چه رسمی دارد این دنیا نمی دانم... کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط فارغ از نیک وبد و مرگ و حیات همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست ! بایدش نالیدن ...
وقتی دو عاشق از هم جدا میشن ...
دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن ... چون به قلب همدیگه زخم زدن ...
نمیتونن دشمن همدیگه باشن ... چون زمانی عاشق بودن ... تنها میتونن آشناترین غریبه برای همدیگه باشن ...
مادر:
کاشکی می شد بهت بگم؛
چقدر صدات و دوست دارم
لالایی هات و دوست دارم؛
بغض صدات و دوست دارم
مادرم روزت مبارک !!
وقتی که قلبهایمان کوچکتر از غصههایمان میشود، وقتی نمیتوانیم اشک هایمان را پشت پلکهایمان مخفی کنیم و بغض هایمان پشت سر هم میشکند ... وقتی احساس میکنیم بدبختیها بیشتر از سهممان است و رنجها بیشتر از صبرمان ... و انتظارها به سر نمیرسد ... و تحمل مان هیچ ...![]()
![]()

![]()
![]()
چه می شود همه از جنس آسمان باشد![]()
برایم مثل آب خوردن بود،،،
از همان آب هایی که میپرد توی گلو
و سالها سرفه میکنم،،،
![]()
![]()

![]()

تمــــام آنچــــه کـــه از زنــــدگی مــــی خـــواهـــم ؛
یکــــ غـــروب پنجشنبــــه زمســــتانــی ســــت . . .
بــــا پنجـــره ای رو بــــه درختهـــا و دانـه دانـه هــایـ بارانــــ
و هــــوای ملــــس و مـــرمـــوز ،
بــــا یکــــ فنجـــان چــــای تـــازه دم
و یکــــ بــــرش بـــزرگــــ از کیکــــ خانگـــی مــــادرم ...
بــــا موسیقــــی دلـــــخواه ،
و خیالــــی کـــه از بـــابت تــــو سخــــت سخــــت آســــوده اســــت ![]()
![]()
![]()
وقتی امیدها ته میکشد
وقتی طاقتمان تمام میشود![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


