غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی

یـــک لبخنـــــد

یـــک نگــــــــاه

یـک عطر آشنـا

یــک صــــــــدا

یــک یـــــــــــاد

از درون داغونـــت می کــــند

هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی.....!

نوشته شده در شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 21:29 توسط غريبه | |

رهایم كردی و رهایت نكردم!

گفتم حرف ِ دل یكی ستّ

هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،

كنار ِ كوچه ی بغض و بیداری

منتظرت خواهم ماند!

چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم

و چهره ی تو را دیدم!

گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم

و صدای تو را شنیدم!

دلم روشن بود كه یك روز،

از زوایای گریه هایم ظهور می كنی!

حالاهم،

از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی كنم!

قفط كمی نگران می شوم!

می ترسم روزی در آینه،

تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند

و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!

تنها از همین می ترسم!?

نوشته شده در جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 20:22 توسط غريبه | |

دل شکسته بود ،راهی نداشت ، رفت و هیچ جای صحبتی نگذاشت

فکر میکرد به سوی او میروم ، هر جا برود من مخالف او میروم

در فکر او ننشسته ام ، تمام درهای خاطره ها را بر روی دلم بسته ام

من برای خودم رفتم و او برای دلش ، بی خیال که هر چه آمد بر سرش

نه لحظه ای که از او یادی کنم ، نه یک لحظه که فکر برگشتن کنم

او ارزشی نداشت ، این دل من بود که نیاز به یک چیز داشت

چیزی که در وجود او پیدا نمیشد ، یک سال هم باران می بارید

بی محبتیها را از دلش نمیشست

همه چیز میگذرد و میشود شبیه یک خاطره ، تصویر دل شکسته ام نیز شبیه یک حادثه

و این حادثه روزی تلخ ترین خاطره زندگی میشود ، 

هر کاری کنی از یاد فراموش نمیشود

و تو جرمت تنها شکستن نبود ، تو متهم به شکستن قلبی هستی 

که هیچگاه آن قلب مثل اولش نمیشود ، هر کاری کنی آن حادثه از خاطرم پاک نمیشود

و یک عمر میسوزم در حادثه ای که در خاطر تو حتی یک لحظه هم نخواهد آمد

و حالا گناه من چیست ، سزای تو چیست؟

سزای تو این بود که از چشمم افتادی بر زمین ، از دید قلبم شکستی  ، همین
نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:43 توسط غريبه | |

ساده هستم...
ساده می بینم...
ساده می پندارم زندگی را...
نمیدانستم جرم می دانند سادگی را...
سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم...
هه هه هه هه یعنی داغونمااا...
ولی؛
ساده می مانم…
ساده میمیرم…
اما…
ترک نمی گویم پاکی این سادگی را...

ولی رنجیدم از کسانی که از این سادگی سوء استفاده کردن...
نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 23:8 توسط غريبه | |

چه میشود.....

چه می شود همه از جنس آسمان باشد

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال "شقایق" دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها...

نوشته شده در سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 21:26 توسط غريبه | |

فراموش کردنت

برایم مثل آب خوردن بود،،،

از همان آب هایی که میپرد توی گلو

و سالها سرفه میکنم،،، 


عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.
نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 20:6 توسط غريبه | |

نوشته شده در سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 21:56 توسط غريبه | |

چه رسمی دارد این دنیا ؟!؟

به دنبال نگاه ساده ای بودم...

که عاشق بودنم را دید...

غزل پوشیدنم را دید...

و او از چشم غمگین من گاهی تازه را فهمید...

عجب من خاطره دارم...

از ان شب های دلسردی...

شبی با شعر خوابیدن...

شبی با گریه شب گردی...

تو رفتی...و نفهمیدی...

که با این قلب افسرده چه ها کردی...

عجب دنیای بی رحمی...

همیشه غصه بارانم...

نمی دانم...

چه رسمی دارد این دنیا نمی دانم...

نوشته شده در جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:4 توسط غريبه | |

کودکی رفت به بازی

به فراغت به نشاط

فارغ از نیک وبد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست !

بایدش نالیدن ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:56 توسط غريبه | |


تمــــام آنچــــه کـــه از زنــــدگی مــــی خـــواهـــم ؛


یکــــ غـــروب پنجشنبــــه زمســــتانــی ســــت . . .



بــــا پنجـــره ای رو بــــه درختهـــا و دانـه دانـه هــایـ بارانــــ



و هــــوای ملــــس و مـــرمـــوز ،



بــــا یکــــ فنجـــان چــــای تـــازه دم



و یکــــ بــــرش بـــزرگــــ از کیکــــ خانگـــی مــــادرم ...



بــــا موسیقــــی دلـــــخواه ،



و خیالــــی کـــه از بـــابت تــــو سخــــت سخــــت آســــوده اســــت
نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:53 توسط غريبه | |

وقتی دو عاشق از هم جدا میشن ...

دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن ...

چون به قلب همدیگه زخم زدن ...

نمیتونن دشمن همدیگه باشن ...

چون زمانی عاشق بودن ...

تنها میتونن آشناترین غریبه برای همدیگه باشن ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:52 توسط غريبه | |


مادر:

کاشکی می شد بهت بگم؛

چقدر صدات و دوست دارم

لالایی هات و دوست دارم؛

بغض صدات و دوست دارم

مادرم روزت مبارک !!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 7:33 توسط غريبه | |


نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 7:32 توسط غريبه | |

وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،

وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشکند ...

وقتی احساس‌ میکنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...
وقتی امیدها ته‌ میکشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...


وقتی طاقتمان تمام‌ میشود

و تحمل مان‌ هیچ ...

نوشته شده در دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:14 توسط غريبه | |

یاد سهراب بخیر…

آنکه تا لحظه خاموشی گفت..

تو مرا یاد کنی یا نکنی..

من به یادت هستم…

normal_tiger_swallowtail_butterfly_purple_coneflower-wide

نوشته شده در یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 17:44 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت