هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
مرا از دورها تماشا کن من از نزدیک غمگینم. ايستاده ام اعتبار تو به حضورت نبود در کوی محبت به وفایی نرسیدیم رابطه داشتن با آدم ها...![]()
دُرست در مرز چشمانت
نگاه كني ميميرم
نگاه نكني ميميرم
نفس بكش مرا
عطر عاشقانه هايم
مستت خواهد كرد .![]()
دور بودی
اصلا نبودی
من فقط
میخواستم سفر کردن به چشمهای تو
زیباترین سفر من در زندگی باشد
و ماندگار شدن در چشمهای تو
شیرین ترین
خاطره ی سفرم شود
چه حکمتی بود
نه به نگاهی دلم را خوش کردی
نه به سفری
نه به خاطره ای!![]()
رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم
هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت
چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم
با آن همه
آشفتگی و حسرت پرواز
چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم
گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم
بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز
هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم
ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه
رفتیم و سرانجام
به جایی نرسیدیم![]()
و حفظِ این ارتباط سخت ترین کارِ دنیاست !
وقتی آنها به تو نیاز دارند...
تو حوصله شان را نداری ...
و زمانی که تو نیاز به آنها داری ...
تازه می فهمی که هیچ کس را نداری !
می فهمی چقدر تنهایی ...
و چقدر نیاز داری با کسی حرف بزنی ...
و چقدر دردناک است اگر سراغشان بروی....
و حوصله ات را نداشته باشند ...
قصه این است که همه ی ما به هم محتاجیم...
اما در زمان هایی که نباید !
ما همان دست هایی هستیم که پس زدند...
و پاهایی که پیش نکشیدند ...
و یکی از همین روزها روی شانه هایی که نداریم ،
به اندازه ی یک عمر ، اشک می ریزیم ...
و در آغوشی که نیست ، می میریم ...
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

