غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

مرا از دور‌ها تماشا کن من از نزدیک غمگینم.

نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ساعت 8:42 توسط غريبه | |

ايستاده ام
دُرست در مرز چشمانت
نگاه كني ميميرم
نگاه نكني ميميرم
نفس بكش مرا
عطر عاشقانه هايم
مستت خواهد كرد .

نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ساعت 8:37 توسط غريبه | |

اعتبار تو به حضورت نبود
دور بودی
اصلا نبودی
من فقط 
میخواستم سفر کردن به چشمهای تو
زیباترین سفر من در زندگی باشد
و ماندگار شدن در چشمهای تو 
شیرین ترین 
خاطره ی سفرم شود
چه حکمتی بود
نه به نگاهی دلم را خوش کردی
نه به سفری
نه به خاطره ای!

نوشته شده در جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۹ساعت 11:42 توسط غريبه | |

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم
هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت
چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم

با آن همه
آشفتگی و حسرت پرواز
چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم
گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم
بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز
هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم
ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه
رفتیم و سرانجام
به جایی نرسیدیم

نوشته شده در جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۹ساعت 11:41 توسط غريبه | |

رابطه داشتن با آدم ها...
و حفظِ این ارتباط سخت ترین کارِ دنیاست !
وقتی آنها به تو نیاز دارند...
تو حوصله شان را نداری ...
و زمانی که تو نیاز به آنها داری ...
تازه می فهمی که هیچ کس را نداری !
می فهمی چقدر تنهایی ...
و چقدر نیاز داری با کسی حرف بزنی ...
و چقدر دردناک است اگر سراغشان بروی....
و حوصله ات را نداشته باشند ...
قصه این است که همه ی ما به هم محتاجیم...
اما در زمان هایی که نباید !
ما همان دست هایی هستیم که پس زدند...
و پاهایی که پیش نکشیدند ...
و یکی از همین روزها روی شانه هایی که نداریم ،
به اندازه ی یک عمر ، اشک می ریزیم ...
و در آغوشی که نیست ، می میریم ...

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹ساعت 13:46 توسط غريبه | |

کجای جهان بگذارمت
تا زیباتر شود
آنجا
بنویس می آیم
تا آشیانه به گام و
به دست و سلام آراسته شود...

 

نوشته شده در یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ساعت 17:41 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت