غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

جمعه، درکی از زمان نیست جمعه زبانِ مرددِ فاصله‌هاست برزخِ از دیروز تا امروز وحشتِ فرداهایِ دور و هجومِ هفته‌های پوچ اضطرابِ دلگیرِ یک خانه‌ی تا بی‌ نهایت خالی‌ و تشویشِ دست‌های تازه تنها شده تفکرِ عجیبِ آینه ها لحظه ی لرزانِ بلوغِ یک بغض پنجره‌ای که رو به هیچ باز می‌‌شود کلاغی در انتظارِ غروب ، که نمی‌‌پرد سکون سکوت و حالتی ، مثلِ یک خوابِ ناشکیبا و سهمِ ما از دیدار با عکس هامان تنها یک جمله آه یادش بخیر ، روزگارِ ما ..!
نوشته شده در جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 22:43 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت