غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

بوی غربت میدهم وقتی که یارم نیستی
اوج رخوت میشوم وقتی کنارم نیستی

درد حاصل میشود درانتهای شهر دل
کوچه غمگین میشود وقتی بهارم نیستی

ذهن درگیر و دگر تابی ندارم دلبرا
از چه در این بی کسی صبرو قرارم نیستی

هر چه در پیمانه دل خون شد از زهر فراق
در فراغ ای بهترین تو هم جوارم نیستی

صبح پنهان شد ولی شب راکب ذهن وخیال
در هوای این پیاده هم سوارم نیستی

دیگ دل جوشید اما عمر ما پایان نداشت
ایستگاه آخرین بود هم قطارم نیستی...

نوشته شده در سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 8:9 توسط غريبه | |

اگر عشق
آخرین عبادت ما نیست
پس آمده ایم اینجا
برای کدام درد بی شفا
شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم؟!
سید علی صالحی

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 8:8 توسط غريبه | |

ای تن دریایی من ، عشوه ی رویایی من ؛
موجب رسوایی من ، آن گل مرداب منم !

این دل هشیار منم ، محرم اسرار منم. ؛
خاطر دیدار تویی ، عاشق کمیاب منم !


نوشته شده در سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 8:5 توسط غريبه | |

گاهی بی هیچ بهانه ای کسی را دوست داری
اما گاهی با هزار دلیل هم نمیتوانی
یکی را دوست داشته باشی...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 8:42 توسط غريبه | |

 

گفت دوستت دارم
گفتم واقعا
 گفت از عمق وجود میگویم
باور کردم
ناگهان رفت
گفتم چرا رفتی
گفت انسانم
و انسان هم از جنس خاک است
خاک یعنی زمین
زمین هم هر روز به دور خودش میگردد
و حال فهمیدم دوست داشتنهایش برای سرگرمی بود

نوشته شده در سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 8:12 توسط غريبه | |

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت

 

به خدا درد کمی نیست که با پای خودت

بدنت را بکشانی به سر دار خودت

 

کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد

بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت

 

درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی

بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت

 

درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد

بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!

 

بگذاری برود در پی خوشبختی خود

و تو لذت ببری از غم و آزار خودت

 

درد یعنی بروی ، دردسرش کم بشود

بشوی -عابرِ آواره ی- افکار خودت

 

اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی

 

نوشته شده در دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 8:12 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت