غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

برگرد
یادت را جا گذاشتی
نمیخواهم عمری به امید این باشم که برای بردنش برمی گردی .

 

برگرد


یادت را جا گذاشتی


نمیخواهم عمری به امید این باشم که برای بردنش برمی گردی .

نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۴ساعت 8:9 توسط غريبه | |

عشق واقعی ب ای میگن

نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۴ساعت 7:44 توسط غريبه | |

تنها به عشق خاطره های تو زنده ام

ابرو نگیر...!!!

کودکی ات را به هم نزن.

 

نوشته شده در دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۴ساعت 12:6 توسط غريبه | |

خسته ام 
خسته تر از موجهای دریا 
آن فانوس دریایه تنها 
خسته ام 
خسته تر از قایق بی صاحب کنار مرداب
آن ماهی های صید شده در تور صاد ها
خسته ام خسته از تو 
اغز این فال ها و استخاره ها 
که محکومشان کردم که زیبا جلوه دهند تو را 
خسته ام خسته تر از این دوستت دارم ها 
که گیچ شدند بین دارم یا ندارم ها
خسته ام 
خسته تر از خودم 
دوستت دارم 
ولی تو نمیدانی نمیدانم چرا

نوشته شده در یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۴ساعت 17:20 توسط غريبه | |

اشک من در سوگ هجرانت جهانی تر بکرد 
پس جهانی درد هجرت را زمن باور بکرد 

لاجرم سر دل خود را بگفتم با کسان: 
تکسوار قلب من عزم دل دیگر بکرد 

آنکه روزی قلب شیدای مرا دزدیده بود 
نورسیده فعل عشقش در دلم مصدر بکرد 

ارغوان عشق او در دل شکوفه داده بود 
حیف از آن دارم که آن بگرفت و او پرپر بکرد 

قلب من تازه به کیش عشق او پیوسته بود 
شکوه دارم کاو برفت و قلب من کافر بکرد

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۴ساعت 13:52 توسط غريبه | |

چتـــــری برایم بگیر ...


حتی خیــ♥ــالی ...
خیس دلتنگی ات شده ام...

نوشته شده در سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴ساعت 13:2 توسط غريبه | |

کانال تلگرامم 
 
gharebaa13@
نوشته شده در سه شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۴ساعت 12:52 توسط غريبه | |

یاد کن عشق پلی بود و خرابش کردی
 
میهمان دل ما بود و جوابش کردی
 
یاد کن آن همه شبها که دلم میل تو داشت
 
بی نصیب از خود و بی بهره زخوابش کردی
 
عشق در آیینه داشت مصور میشد
 
سنگ برداشتی و خردو خرابش کردی
 
چشمه ی ناب دلم یاد زلالش به خیر
 
چشمه ای را که ربودی سرابش کردی...
 
مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟  خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی!
نوشته شده در سه شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۴ساعت 11:31 توسط غريبه | |

x4f_8749734593048545640.jpg

نوشته شده در سه شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۴ساعت 11:30 توسط غريبه | |

شنیده‌ام آدم‌ها پیش از آنکه بمیرند
تمام خاطره‌هاشان را دوره می‌کنند
و مرگ چقدر بایدمنتظربماند
تاکارمن تمام شود....
 
گفت: پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد. خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگر
نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳۹۴ساعت 7:29 توسط غريبه | |

زیر باران راه رفتن دوش بر دوشت خوش است دست بر دستان تو گرمای آغوشت خوش است  می برد من را به عمق کو

نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳۹۴ساعت 7:28 توسط غريبه | |

آنقدر خاطره دارم
که گاهی فکر می‌کنم چقدر پیرم!
وقتی چشم‌هایم را می‌بندم و انگشتان پایم
به منقل زیر کرسی مادربزرگ می‌چسبد
وقتی از رادیو، هر قصه‌ای می‌شنوم،
ظهر جمعه می‌شود...
و چای، از مزارع سیلان تا قهوه‌خانه‌های لاهیجان
تنها در استکان‌های کمرباریک
طعم چای می‌دهد
 
چشم‌هایم را می‌بندم و...
 
حتی این درخت انار باغچه دلش خون می‌شود
همین‌که می‌فهمد
مدیر مدرسه از شاخه‌هایش
چوب فلک ساخته است
نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳۹۴ساعت 7:27 توسط غريبه | |

باران میبارد 
 
و چشمهای زیادی 
ناچار به اعتراف میشوند ،
 
چقدر «یادش بخیر » می گویند 
و 
می بارند 
............
 
e3e3e18181c31a1897878ae1d25a8c03-425
نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳۹۴ساعت 7:27 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت