غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

این ندیدن ها برایم تلختر سر می شود

گفته بودی از نرفتن ها ولی این بارهم
سینه ام از درد دوری بس مکدر می شود

سهم من از باتو بودن باز هم فرهاد من
اشک چشمی در وداعی تلخ و آخر می شود

باز می پیچد صدای گریه ام در کوی دل
از جدایی ها که هربارم مقدر می شود

من که دادم دین و دنیا را به چشمانت چرا
این دلم جرمی نکرده سخت کیفر می شود

آن نوازش های شیرینت شبی با اشک و اه
در نهایت چون حکایت ثبت دفتر می شود
 
بوی گل عالمی را مست وحیران میکند. دیدن توصدهزاران درد را درمان میکند. بعضی هامیگن که با یک گل نمیگ
نوشته شده در شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:15 توسط غريبه | |

ﺯﻣﺎﻥ ﭼﻴﺰ ﻋﺠیبیست
ﻣﻴﺪﻭﺩ ...
ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻭﺩ..
ﻭﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﻰ ﺗﺮﻳﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻯ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﺍ ﻳﺎ ﻛﻬﻨﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻳﺎ ﻋﻮﺽ !!
ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ ﻳﺎ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ﻳﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺸﺎﻥ ﻣﺸﺨﺺ ﻣﻴﺸﻮﺩ !!!
ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻳﺮ ﻳﺎ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺛﺎﺑﺖ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻛﺪﺍﻣﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪﻧﻰ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻛﺪﺍﻣﺸﺎﻥ
ﺭﻓﺘﻨﻰ !!!
ﻣﻦ ﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﻨﻢ
ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﻭ ﺩﻧﻴﺎ ﭘﺮ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻯ ﻭﺍﻗﻌﻰ ....
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻯ ﻛﻪ ﻧﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻛﻨﺪ ﻧﻪ ﺯﻣﻴﻦ !
 
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:13 توسط غريبه | |

آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار ، نه
.
می روی اما خودت هم خــــوب می دانی عزیـــز
می کنی گاهــی فــــرامـوشم ولی انکـــار ، نه
.
*********
 
گفته بـــودم بی تو می میــرم ولی ایــن بار ، نه
گفته بـــودی عاشقـــم هستی ولی انگــار ، نه
.
هـــرچه گویی "دوستت دارم" به جز تکرار نیست
خو نمی گیــــرم به این تکــــرارِ طوطیــــوار ، نه
.
تا که پا بندت شَــوَم از خـــویش می رانی مـــرا
دوست دارم همدمت باشــم ولی ســــربار ، نه
.
دل فروشی می کنی گویا گمان کــــردی که باز
با غــــرورم می خـــــرم آن را در این بــازار ، نه
.
قصد رفتن کـــــرده ای تا باز هـم گویــم بمـــان
بار دیگـــر می کنــم خواهش ولی اصــــرار ، نه
.
گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار ، نه
.
می روی اما خودت هم خــــوب می دانی عزیـــز
نوشته شده در شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۴ساعت 7:44 توسط غريبه | |

باور نمی کنم که تو از من بریده ای
یا اینکه عشق تازه تری برگزیده ای
من سالهای سال به پایت نشسته ام
حالا که تو بزرگ شدی قد کشیده ای
حالا که میوه های تنت دست داده اند
حالا که تو به موسم چیدن رسیده ای
باور نمی کنم که تو با من چنین کنی
حرفی بزن،بگو که چه از من شنیده ای
من بشکنم تو را که به جان می پرستمت؟
تو بشکنی بتی که خودت آفریده ای
نفرین به من که قافیه را ساده باختم
نفرین به هر چه عشق به آخر رسیده ای
نه،این خیال ها همه کابوس وحشت است
بیدار کن مرا و بگو که خواب دیده ای!‏
 
نوشته شده در سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۴ساعت 8:37 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت