هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
دلتنگ که می شوم یهو به خودم اومدم دیدم همه چی مث قبله فقط قلبم دیگه سر جاش نیستش! من از پرواز نمی ترسم من از آغاز یک پرواز بی احساس می ترسم! من از تکرار نمیترسم من از انکار نمیترسم ِ ِ من از تکرار انکار همین احساس میترسم! من از سوختن نمیترسم من از ساختن نمیترسم ِ ِ من از ساختن کنار سوختن احساس میترسم! من از تاختن نمیترسم من از باختن نمیترسم ِ من از تاختن برای باختن میترسم! من از احساس میترسم ِ من از آغاز یک پرواز بی احساس ِ واسه تکرار انکار دل حساس میترسم........ لاله دیدم روی زیبا توام آمد به یاد شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد روی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد لرزش زلف سمنسای توام آمد به یاد با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد های های گریه در پای توام آمد به یاد از تو و دیوانگی های توام آمد به یاد آنقدر پُرم از تو، که کم مانده ببارم زمن دوری تو در صورت ولی باشی تو در قربت بیا دستی به دستم ده اگر داری یکی فرصت بده جامی زجام دل به دستم در همین محفل که در محفل بپا خیزد بسی شادی زاین لذت ........................................................................... بیر گوله عاشقم اونون گول یوزی بی ریائدور بیر کسه عاشقم اونون سیرتی با صفا ئدور سوز دانیشاندا سوزلری قلبیمی سبزه زار ائدیر یاز تکی سوزلری اونون کونلومه بیر شفائدور ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت ای آسمان من که سراسر ستاره ای در عالم خیال خودم چون چراغ اشک می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل امشب از درد دل خویش به دریا گفتم قصه ی غصه ی درویش به دریا گفتم گفتم ای آب روان تا به کجا خواهی رفت ؟ پی مقصود ، مگر تا به سبا خواهی رفت گفت: آزاده منم من ،که شوم از همه دور می گریزم که رهانم تن خود از زر و زور گفتم ای کاش که من مثل تو دریا بودم فارغ از رنج و بلا در همه شب ها بودم تو دریایی و من موجی اسیرم که میخواهم در آغوشت بمیرم بیا دریای من آغوش برکش نمی خواهم جدا از تو بمیرم یک لحظه اگر چشم تو افسوس........................ ابربامعرفت عشق ببار حاصل دل بردنت , سر بر گریبان بردن است دوست داشتن کسی که ما آنقدر خوب هستیم که ببخشیم
تنهایی
دستش را
زیر چانه ام میگذارد
باهم فکر می کنیم ...
![]()
![]()
![]()
![]()
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
شهر پُرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
شاعر: رهی معیری![]()
در متن نگاهت،غزلی تازه بکارم
من بی تو دلم را چه کنم، بی تو دلم را
اما نه دراین سینه دلی بی تو ندارم
باشد بروآسوده خدا با توعزیزم
باید که به این خاطره ها دل بسپارم
حالا همه شب حال و هوای شب مرگ است
حالا که غمت مانده به جای تو کنارم
ای کاش بیایی و ببینی به چه حالی
افتاده از آن کوچه ی بی ماه گذارم
شاید به تمنای تو یک شب بروم تا
آنجا که نباشد کسی ازایل و تبارم
می یابمت آری به دلم فال توافتاد
هرچند کمی زود ، کمی دیر، بهارم ![]()
![]()
بر سینه می فشارمت اما ندارمت
تا صبح می شمارمت اما ندارمت
بر دیده می گذارمت اما ندارمت
در باغ دل بکارمت اما ندارمت
بر سر نگاه دارمت اما ندارمت
![]()


![]()
![]()
جادویم کرد
تا روز ابد اسیر
آهویم کرد
من شاعر یک مشت
رباعی بودم
چشمان تو عاقبت
غزل گویم کرد![]()
که دلم تشنه دلداری تو،هست هنوز
چشم خشکیده من ،محوتماشای توهم،هست هنوز
گرحواست به بهاردل من هست هنوز
نغمه اش زمزمه لحظه بارانی تو،هست هنوز![]()
شاعری دیوانه را تا مرز باران بردن است
هرچه می خواهد دل ِتنگت بگو چشمان تو
شاخه ای گل را به آغوش زمستان بردن است
شورش باد صبا در پیچش ِگیسوی تو
عطر دلتنگی یوسف را به کنعان بردن است
عقل خود را می شود انکار کرد اما غمت
بی گناهان را به جرم دل به زندان بردن است
می پرستم چشم های روشنت را روز و شب
گرچه ایمان از کف دست مسلمان بردن است![]()
معنی دوست داشتنت را نمی فهمد
درست مثل توضیح دادن
قانون نسبیت برای
مادر بزرگت است
تو چانه میزنی و او بافتنی اش را می بافد![]()
و آنقدر بد که بگریانیم،
حرفم این است
هیچ موجودی
جاندار و بیجان
در هیچ صفتی مطلق نیست
ما همه
خوبهای گاهاً بد
و بدهای گاهاً خوب هستیم
نه بیش
و نه کم!![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |






