غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

یادت نرود!
به مردم این دنیا

دریا بدهی،
کویر پس می گیرے..

نوشته شده در جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸ساعت 9:16 توسط غريبه | |

امشب از بوی اقاقی ؛  سر خوشم ...
وز شراب چشم ساقی ؛ سرخوشم ...

من خراب چشم مستت ؛ ساقیا !!! 
می بده ؛ قربان دستت ساقیا !!!

حیرتم ؛ آئینه دار دلبر است ...
مستیم ؛ امشب ز جایی دیگر است !!!

  من پر از هویم ...
       که هی هی میکنم !!!
  بشنو از نی ...
      بشنو از نی میکنم !!!

باز آشوبی به کارم ؛ کرده عشق ...
همچو رگ های سه تارم ؛ کرده عشق ...

مست گشتم ...  چرخ خوردم ...  کف زدم ...
نو شدم ...  برخاستم ...  بر دف زدم !!!

آه ای دف ها ... 
مرا ؛ یاری کنید ...!!!
   " دل ز دستم میرود " ...  کاری کنید !!

#حضرت_مولانا🌧🌧🌧🌧🌧🌧

نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸ساعت 15:11 توسط غريبه | |

به دلگیری ِ
رفتن "اُردی بهشت" ناخوشم
به اگر و امّای
"خرداد ِ" نو
منتظر...
گم شده فصلی میان این روزها
فصلی شبیه
یک هیجان ساده
یک لبخند شیرین...


 

نوشته شده در شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸ساعت 14:40 توسط غريبه | |

خوب ترین آدم ها
بیشتر به دست خودشان
می میرند....

نوشته شده در شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸ساعت 10:59 توسط غريبه | |

آیین عشق بازی دنیا عوض شده ست
یوسف عوض شده ست،زلیخا عوض شده ست

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی
در عشق سالهاست كه فتوا عوض شده‌ ست

خو كن به قایقت كه به ساحل نمی رسیم
خو كن كه جای ساحل و دریا عوض شده‌ ست

آن با وفا كبوتر جلدی كه پر كشید
اكنون به خانه آمده اما عوض شده‌ست

حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده‌ست

فاضل_نظری

نوشته شده در سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ساعت 12:16 توسط غريبه | |

ﺩﺳﺖ ﻭ پا ﮔﺮ ﺑﺸﮑﻨﺪ ﺑﺎ ﻧﺴﺨﻪﺩﺭﻣﺎﻥ مےﺷﻮﺩ
ﭼﺸﻢ‌ﮔﺮﻳﺎﻥ ﻫﻢ‌ ﺩمی با بوﺳﻪ ﺧﻨﺪﺍﻥ مےﺷﻮﺩ
ﺍی خدﺍ ﻫﺮﮔﺰ نبینم بشکند ﻗﻠﺐ کسے
دﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ بـﺎﻃﻨﺶ ﺍﺯ ﺭﻳﺸـﻪ ﻭیرﺍﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ...

نوشته شده در دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ساعت 14:58 توسط غريبه | |

خیال آشنائی

بر دلم

نگذشته بود

اول

نمیدانم

چه دستی

طرح کرد

این آشنائی را

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸ساعت 10:28 توسط غريبه | |

زنـــدگـــی_را ...
گــر توانستی به کـام یک نفر شیرین کنی ..
یـا تـوانستی زمین تشنه ای را سـرخــــوش
از بــاران کنــی ...
گــر تــوانستی تــو یک مرغ گرفتار از قفس
بیــرون کنــی ...
یاتوانستی که دیوار اسارت ازبنا ویران کنی
گـــر تــوانستــی بـــه خــوان رنگـی‌ات یک
رهگــذر مهمــان کنــی ...
یــا تـوانستی بــدون حـاجتی هــم ذکــر آن
یـزدان کنــی ...
گــر تــوانستی لبــاس بــی ریــای عــاشقــی
بــر تــن کنــی ...

میتوانی آن زمـــان فـــریاد انسان بــودنت را
بـــر ســر هـــر کــوی و هـــر بــرزن زنـــی ...

عنوان

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸ساعت 10:26 توسط غريبه | |

نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸ساعت 10:22 توسط غريبه | |

عشق نوعی میلاد است.
اگر «پس از عشق» همان انسانی باشیم

که «پیش از عشق» بودیم،
به این معناست که به قدر کافی دوست نداشته‌ایم.
اگر کسی را دوست داشته باشی،
با معناترین کاری که می‌توانی به خاطر او انجام بدهی،

تغییر کردن است!
باید چندان تغییر کنی که
"تو از تو بودن به در آیی"

نوشته شده در پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۸ساعت 14:23 توسط غريبه | |

شنیده ام ز پنجره

سراغ من گرفته اے؟؟؟

هنوز مثل قاصدک ،

میانِ کوچه پرپرم .

نوشته شده در چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۸ساعت 14:47 توسط غريبه | |


با یاد تو

این ستاره ها رنگی بود

این دفتر خاطرات من سنگی بود

از درس کلاس عاشقی سهمم

بازیک زنگ فقط دوری و دلتنگی بود . . .
 

نوشته شده در دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸ساعت 10:16 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت