هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
می گویم عشق واژه غریبیست باران یک روز در طرفِ دیگرِ سایهی رویا امشب به یاد تک تکِ شب ها دلم گرفت
رفتن كه جا نمیخواهد!
ماندن است
كه جا میخواهد و دل خالى از اندوه!
براى رفتن
یك چمدان كوچك،
كمى دلهره،
یك شیشه ى خالى از عطر،
و دلى كه تاب بیاورد
كافیست....! ![]()
لحظه اےآبادمیسازد
لحظه اےویران
لحظه اےپادشاهی
لحظه اےگدا
پرازفرازونشیب
دورے،نزدیکی
تضادوتفاهم
شک ویقین
عجیب قدرتمنداست
جادومیکند ![]()
معشوقه ی پاییز است
وقتی این همه زیباست
نغمه ی رسیدنش
دلبری کردنش
جانا
من پاییز باشم ،
تو باران می شوی ؟
![]()
همدیگر را خواهیم دید ..
چشمهای من به تو میرسند و
دستهایم و
خواهی بود و
خواهیم بود ..
انگار همیشه بودهایم ،
در طرفِ دیگرِ سایهی رویا ..! ![]()
در اضطراب کهنه ی غم ها، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهابِ خیسِ ورق ها، دلم گرفت
از خواندن تمام خبرها تنم بسوخت
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت
در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو
در آتشِ گرفته سراپا دلم گرفت
متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی
از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت
یک ردِ پا که سهمِ من از بی نشانی است
از ردِ خون که مانده به هر جا، دلم گرفت
اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار میکنم، درآمدم از پا دلم گرفت ![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

