هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی مارا یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا به خاک در آصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند توام آزادم ما را دل از نسيم سحر وا نمي شود اين غنچه ى فسرده، شكوفا نمي شود ديرى است تا به سوك تو خون ميرود ز چشم اين چشمه، جز به ياد تو جوشا نمي شود سنگينى فراق تو پشت مرا شكست اين داغ سينه سوز مداوا نمي شود در آسمان خاطرم اى مهر صبح خيز سالى است ماه روى تو پيدا نمي شود گفتند تا كه فكر تو از سر بدر كنم ميخواهم اينچنين كنم، اما نمی شود چشمى، بسان ديده ى شب زنده دار من از موج اشك، غيرت دريا نمي شود آتش بگير، تا كه بدانى چه ميكشم احساس سوختن به تماشا نمي شود گويند: روزگار، فراموشى آورد هرگز غم تو از سر ما وا نمي شود نمیخواستم اینجوری وابسته شم مرا از یاد میتوانی ببری اما از خاطر من نمیتوانی بروی ![]()
![]()
![]()
نمیخواستی اینجوری عادت کنی
به هرکس که از زندگییم رد بشه
به هر سایه حتی حسادت کنی
نمیتونم از عشق تو بگذرم
جدایی خوده مرگه ترکم نکن
منو تو یه اندازه عاشق شدیم
بیا سایتو از سرم کم نکن..
تو هم مثل من بی قراره چشات
میدونم دلت تا ابد با منه
چشاتو میبندی جهانم سیاست
چشامو ببندم دلت میشکنه..!!![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |









