غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)
هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
ما را دل از نسيم سحر وا نمي شود اين غنچه ى فسرده، شكوفا نمي شود ديرى است تا به سوك تو خون ميرود ز چشم اين چشمه، جز به ياد تو جوشا نمي شود سنگينى فراق تو پشت مرا شكست اين داغ سينه سوز مداوا نمي شود در آسمان خاطرم اى مهر صبح خيز سالى است ماه روى تو پيدا نمي شود گفتند تا كه فكر تو از سر بدر كنم ميخواهم اينچنين كنم، اما نمی شود چشمى، بسان ديده ى شب زنده دار من از موج اشك، غيرت دريا نمي شود آتش بگير، تا كه بدانى چه ميكشم احساس سوختن به تماشا نمي شود گويند: روزگار، فراموشى آورد هرگز غم تو از سر ما وا نمي شود
نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴ساعت
10:43 توسط غريبه | |
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

