غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)
هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
عشق گاهی زخم و گاهی مثل مرهم میشود زندگى آب روان بود نمى دانستیم
عشق گاهی ننگ و گاهی، رقص پرچم میشود
عشق گاهی شوکران تلخ و گاهی چون عسل
گاه شیرین می شود ، گاهی پر از غم میشود...... نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۷ساعت
7:54 توسط غريبه | |
سیلى باد خزان بود نمى دانستیم
بى مهابا همه ى عمر سفرمیكردیم
قاتل عمر، زمان بود نمى دانستیم
از ازل تا به ابد در حسرت دیدن یار!
همه جا چشم دوان بود نمى دانستیم
باغ عمر سوخت و ناله ى ما رانشنید
چونكه یار نامهربان بود، نمى دانستیم
مجتبى سپهرى نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷ساعت
13:42 توسط غريبه | |
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

