غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

زندگى آب روان بود نمى دانستیم

سیلى باد خزان بود نمى دانستیم

بى مهابا همه ى عمر سفرمیكردیم

قاتل عمر، زمان بود نمى دانستیم

از ازل تا به ابد در حسرت دیدن یار!

همه جا چشم دوان بود نمى دانستیم

باغ عمر سوخت و ناله ى ما رانشنید

چونكه یار نامهربان بود، نمى دانستیم

مجتبى سپهرى

نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷ساعت 13:42 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت