غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

ڪَآهــے ...

آלּ قـــدر کســے رآ بـآور مــے‌ڪنیمــ

ڪـہ یــآدمــآלּ مــے‌رود

آدمــ استــــ ...!

او همــ ...

دو پــآ دآرد بــرآے رفتـــלּ ،،،

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷ساعت 14:33 توسط غريبه | |

چه کسی ﮔﻔﺘﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﻃﻼﺳﺖ؟
ﻣﻦ ﻣﺰﻩ ﻣﺰﻩ ﺍﺵ ﮐﺮﺩﻡ. ﺯﻣﺎﻥ ﻋﯿﻦ ﺍﻟﮑل است...
ﺛﺎﻧﯿه ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻣﯿﺴﻮﺯاند و ﻣﯿﺮود در ﻋﻤﻖ
ﻭﺟﻮﺩﺕ.....,,,
.ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ ﮐﻪ ﺷﺪﯼ , ﭼﺸمهایت را ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ
ﻋﻤﺮﺕ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ ﺗﻮ ﻣاندی و ﺧﻤﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﯾﮏﻋﻤﺮ!
#فروغ_فرخزاد

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷ساعت 14:32 توسط غريبه | |

دلم بهانه‌گیر شده !! زندگی می‌خواهد
عشق می‌خواهد سفر می‌خواهد هوای تازه می‌خواهد
قشنگی می‌خواهد نه هیچکدام از ایـن ها را نمی‌خواهد
دلم تورامی خواهد

 

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷ساعت 14:30 توسط غريبه | |

عصرانه
دلم یک گوشه ی دنج
در یک کافه میخواهد
فقط من و تو
در ازدحام جمعیت این شهر
فقط تو را ببینم ..
تو قهوه تعارف کنی
من غرق در قهوه ای چشمانت
طعم خوش بودنت را
بنوشم ...

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷ساعت 7:56 توسط غريبه | |

بی حدو مرز میخواهمت
مثل مجنون ، مثل فرهاد
از عاشق‌ها دیوانه بازیست
که میماند ...

نوشته شده در شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷ساعت 13:51 توسط غريبه | |

قصدِ رفتن كردى...؟
قبول!
میخواهى نباشى...؟
قبول!
چمدانت را بردار و پُر كن...
من هم كمكت میكنم؛
پر كن از خاطراتمان،
از دوست داشتنم،
از تمامِ حواسم كه جمعِ حواس پرتى هاىِ شیرینَت بود!
راستى؛
آدمهایى كه به حالِ خودَت رهایت كردند را هم جا بده،
تكیه گاهَت شدم تا خستگى ات را در كنى
دستت راگرفتم تا دوباره بلند شوى...
پُر كن كوله بارَت را از تمامِ اینها،
و برو!
برودنیا را زیر و رو كن...
یك به یك امتحان كن،
تمامِ آدمهایى كه احساس میكنى،
میتوانند جاىِ خالى ام را برایت پُر كنند!
حواست جمعِ كوله پشتى ات باشد،
كه دیگر كسى نیست به این راحتى ها برایت پُر كند
سفرَت بخیر جانم:)

علی_قاضی_نظام

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷ساعت 16:42 توسط غريبه | |

نوح!

بیا که میخواهم به خاطره هایم بگریم…

میترسم اب تمام دنیا را ببرد...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷ساعت 16:39 توسط غريبه | |

انسانها معمولا

قدر لحظه‌های خوبشان را نمی‌دانند،

تا زمانی که آن لحظه‌ها

تبدیل به خاطره شوند...

نوشته شده در پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷ساعت 10:27 توسط غريبه | |

سال های رفته ام بی تو
ساحلی متروکه ست
و رؤیاهای من دریائی
که در شن های فاصله
غرق شد

سال های رفته ام بی تو
               ساحلی متروکه ست
              و رؤیاهای من دریائی

نوشته شده در جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷ساعت 11:43 توسط غريبه | |

خورشید برای من

ساعت هفت غروب طلوع می کند

آن هم از پشت میز یک کافه

یعنی وقتی تو را می بینم...

روز من از حضور تو شروع می شود

شب من از غیبت تو...

کاری کن

روزهایم بلند باشند

من از شب ها می ترسم...!

نوشته شده در جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷ساعت 11:11 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت