غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

مي خواستم چشم هاي ترا ببوسم
تو نبودي، باران بود
رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت وگو گفتم:
تو نديديش...!? -
و چيزي، صدايي...
صدايي شبيهِ صداي آدمي آمد،
گفت:نامش را بگو تا
جست وجو کنيم
نفهميدم چه شد که باز
يکهو و بي هوا، هواي تو کردم
ديدم دارد ترانه اي به يادم مي آيد
گفتم: شوخي کردم به خدا
مي خواستم صورتم از لمسِ لذيذِ باران
فقط خيسِ گريه شود
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
کدام گفت وگو ...!؟
من هرگز هيچ ميلي
به پنهان کردنِ کلماتِ بي رويا نداشته ام...

نوشته شده در سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۲ساعت 10:42 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت