غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)
هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
باید یاد بگیرم که از یک دوست دارم ساده برای دلم یک خیال رنگارنگ نبافم
که رابطه یعنی بازی و اگر بازیگری نکنم می بازم
و داستانهای عاشقانه از یک جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود می گیرند
که سر هر چهار راه تعهد یک هوس شیرین چشمک میزند
باید یاد بگیرم که خود را دریغ کنم که همیشه عزیز بمانم
که آدم جماعت چه خواسته های سیری ناپزیری دارد
و چه حیله هایی برای به دست آوردن . . .
که باید صورت مسئله ای پر ابهام باشم نه یک جواب کوتاه و ساده
باید یاد بگیرم که وقتی باد می آید کلاهم را سفت بچسبم نه بازوی بغل دستی ام را
و روزی خواهیم فهمید در انتهای همه گپ زدن های دوستانه باز تنهاییم
تنها ترین تنها
نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۲ساعت
10:24 توسط غريبه | |
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

