هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
: وسعت تنهایی من : میخواستی وسعت تنهایی منو بدونی ؟ من یک غریبه ای بودم که از تنهایی غربت به تو دل بستم من شبگردغزل خوانی بیش نبودم که مسیرو در دل تاریکی شب اشتباه رفتم درتاریکی شب به روشنی عشقی دورافتاده روی اوردم به پاکی یک قلب و صبوری یک دل غریبه یادته با چشمی مملو از اشک گفتم بهت وسعت تنهایی من٬ ترس از تنهایی ست ترس از بودن تو نبودن دلت ترس از دیدن روزی که به یادم نباشی یگویی ذره ای بهت فکر نمیکنم شمال تنهایی من : دستانی دارم که روی خدا میبرم التماس خدا را برای ارامشم میکنم و ازخدا تورا میخواهم جنوب تنهایی من : سجده گاهی هست که به معبودم میزنم غریبه وهق هق به خدا گریه میکنم خدایا تو مرا میشناسی غریبه منو نمیشناخت شرق تنهایی من : رو به سوی طلوع نور امید ازسوی خدایم هستنه ازبنده خدایم رو به سوی افقی غم زده دارد ٬ بی تو... غرب تنهایی من : رو به سوی غروب دلم ارامشم هست غریبه هرطلوعی غروبی هم داره غم چشمانم غم حسرت توست..... غم این سایه که ماند بر دلم الان غم ان زمانی بود که به غروب فکر نکردم غرب تنهایی من ٬ دیده سرخی ست در پی اشکی سوزان اگر از وسعت تنهایی من دانستی!!!!!! هیچ وقت من با این تنهایی رها نمی کردی پس چرا دل سوخته من را با سایه بان مهربونی نپوشاندی تا که با قلبی پر شور ٬ مرحمی باشد بر دل سوخته ام راستی غریبه دل سوزندن زیباست میدانی چرا ؟ چون با سوخت دل تو فکر کنم به ارامش برسی اینطور است راستی میدانی عشقت در بطن دلم خفته من نه ان غروب امیدم را ازدستدادم هنوز صبر میکنم تا که غرب تنهایی من نشود شا د از غم عشق بی تو... (نجوای دلم) صبر كن عشق زدلم کوچ کند بعد برو يا دلم از ديدن تو خوب سير شود بعد برو تو اگر كوچ كني دلم را تنها بگذاری بغض خدا مي شكند صبر كن گريه به زنجير شود بعد برو
چرا از من و نام نشانم پرسیدی مگرمیخواستی اشنایم شوی .jpg)
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

