غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من


باز هم تنهایی،باز پیچیده به من پیچک درد


چه وفادار است او،نفسی جان مرا ترک نکرد


و گیاه جانم،غرق در رخوت یک تسلیم است


دست هایم بالاست،بی تو دیگر چه امیدی به نبرد


می سپارم تن خود را به نسیم،تا افق هایی دور


می شود نرم نگاهم خاموش،شعله جانم سرد


آخرین خواسته ام دیدن لبخند تو بود،بار دیگربه خدا می گویم


شاید او فرصت داد،لحظه ای نسبت گمنام مرا باور کرد


سالها از پی هم می آیند،کوچه ها خاموشند


در دل خاک پر از اندوهم،نکند باز بگویی برگرد

نوشته شده در دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۲ساعت 8:20 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت