غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من


آن کس که می گفت :دوستم دارد


عاشقی نبودکه به شوق من آمده باشد


بلکه رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت


و صدای خش خش برگ ها


همان آوازی بود که من گمان میکردم


میگوید :دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:30 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت