غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

غريبه اشناي من مگر من چه كردم با دل تو كه تو  اينطوري نگراني

مگر من چه گناهي كردم كه اينطوري منو ميسوزاني 

غريبه اشنا مگه من چه چيزي بهت گفتم كه دلم به اتش كشيدي

نميدانم چطوري خيال كنم نيستي اي دوست نميدانم به خدا

 غريبه اشنا نميدونم كه چه جوري باور كنم كه داري ميسوزنيم

آخه تو سنگ صبوري بي تو من دوام نميآرم مگه نگفتي  من هميشه باهاتم

غريبه اشنا گفتم سخته جدايي بي تو دنيايي ندارم اما تو گفتي من چه حالي دارم

دل من شده پر خون چشام تيره تاره وديگه سويي نداره اي همراز من 

غريبه اشنايم تو رفتي من ديگه همرازي ندارم مگه دنيا چقدره كه اينطوري سوزندي

ميدوني اصلاً بي تو موندن كار من نيست اي دوست مگر انصاف نيست مهربون

 غريبه اشنا كاش بدوني كه به جز تو  ديگه زهيچ كس يادي ندارم

تو گفتي وجودت مال من هست ولي انگار كه تمومه قصه من

غريبه اشنا بدون ياد تو با من لحظه لحظه پيش رومه

دلت از  مال من بود از منه تنها نگيرش كه من دلي دادم كه ساماني نداره

اين تن خستم رو حالا وقتي ميبيني اسيره

غريبه اشنا چشمهاي تو مال من بود ديگه نگاهتم ندارم

اگه خاطراتتو بگيري من ديگه چيزي ندارم

به حرمت ان خاطراتت منو نسوزان اي دوست كه من دارم ميسوزم

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۰ساعت 16:53 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت