غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)
هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
هر وقت گلي را بو کردي هرگز بهش نگاه نکن ، چون اگه نگاهت را به خاطر بسپاره ، شوق دوباره ديدنت اون را پرپر ميکنه بر سنگ مزارم بنويسيد آشفته دلي خفته در اين خلوت خاموش ، او زاده ي غم بود که از خاطر دوستان گشت فراموش شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت ، به گريه گفتمش آري ولي چه زود گذشت ، بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد ، بهار رفت و تو رفتي و هرچه بود گذشت
نوشته شده در یکشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۰ساعت
22:15 توسط غريبه | |
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

