غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)
هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
غریبه اشنایم باز امدی اتشی بر جانم زدی رفتی بازامدی زخم دلم را نمک پاشیدیرفتی میدانی الان به پاییز به روزگار چه جمله ای را میگویم میگویم پاییز تو که سرتاسرت بی رحمی است چرامدی و منو با تنهایی اشنا کردی پاییز غریب وبی رحم امدی اون همه برگ بود که ازشاخه های درختان خسته شده بودند انها رامیبردی گل من را چراچیدی گل من دنیایی من بودمیدونی وقتی گل من چیده شود دیگه چیزی برایم معنی نخواهد داد چون گل من دلم بود که خزان رادید
نوشته شده در دوشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۰ساعت
13:59 توسط غريبه | |
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

