غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

چقدر باید بگذرد تا  ان دلشکستگی قبلیت فراموشکنی اما تا بخواهی به فراموشی  بسپریش

بازهم یک دل شکستگی به دلشکستگی هات اضافه شود  چقدرباید بگذره پاییز و زمستان   تا

بهار بیاید به اسم ان همه چیزتموم بشه  چه زود میگذرد این فصلها اما ازبین همه فصلها  هیچ

فصلی رادیگه دوست ندارم  زاده شده بهارم   اما دلم از پاییز زردتر شد  زاده شده اردیبهشتم 

الان مثل اذرشده همه چیز چه زود برایم زرد شد   من چقدر باید بگویم این هم بگذرد نه  هیچ

وقت نمیتوانم بگویم   پاییز هم میگذرد چون دلم  هیچوقت بهاری نخواهدشد  امروزدلم ازهرچه

گذشتنه  گرفته وقتی ازان دوران بچگی  یک یادگاری واسه ات گذاشته  اماحالاچرا ازغصه ها

یاد میکنی مگه یکبارحرف دلتوواسه  ادمهانگفتی مگه همون  ها نبودند که گفتنددلت به  خودت

ربط  داره نه به  هیچکس الان فقط برای خدا میگویم  میگویم خدا جون   به تو محتاجم کمکم کن

 

نوشته شده در یکشنبه ۱ آبان ۱۳۹۰ساعت 12:59 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت