غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

زیباست میدانی تو دران سوی مشرق بودی من در این سوی مغرب چقدر

فاصله بین طلوع و غروب زیاد بود و من این را درک نکردم و به سوی تو که

درحال طلوع بودی امدم تا شاید از غروب خودم فرار کرده باشم اما چه بد

راهی را انتخاب کردمچون با نزدیک شدن تو من به  سوی تاریکی ام پیش

میرفتم و من غروبم زودتر شد تو میامدی تا در ظاهر به من بگویی که با من

هستی اما داستان و قانون چیزی دیگری بود چون از پس هر طلوعی غروبی

خواهد بودومن بی انکه این را فهمیده باشم پذیرفتن طلوع تورا دوریت برایم

فرقی نداشت نمی دانستم تفاوت یک روز فاصله چقدر است تفاورت یک روز

فاصله میدانی چیست؟بریدن دل از همه چیز شکستن دل بی اعتماد کردن

دل بود چون فهمید که هر شروعی پایانی دارد وحالا هرجا هستی حست

میکنم با انکه میدانم فاصله من و تو شروع وپایان هست راستی مگر تواز

محبت لبریز شده بودی ویا من به محبتت  نیاز نداشتم نه اینطور نبود مسله

شروع و پایان بود تو ازشروع شدن حرف زدی دل من از پایان حرف میزد

اخه دل من خیلی وقت بودبه یخ زدن عادت داشت ازهمان موقعی که

گرمای محبت ازش گرفته شدحال تو طلوع کردی من غروب اما این را بدان هر

طلوعی روزی پایانی دارد و پایان من هم طلوع تو بودپس تو هم طلوع کن و

روزی غروب خود را خواهی دید خیلی طول نخواهد کشید درسته که فاصله

طلوع و خورشید به نظر ما خیلی میباشد اما این روز از لحظه ها درست

شده و لحظه ها خیلی زود میگذرندپس ای رویای من تا کجا پیش خواهی

رفت که من خبر ندارم میخواهی تا غروب خودت هم پیش بروی سعی کن

چشم را به روشنی بگشایی و نگذاری غروبی باشد ونه قصه سخت خاطره

ها تکرار شوند رویاهایم را به باد میدهم تا هر جا هستی برایت بیاورند تا با

رویاهای تو گره بخورند وانگاه که غروب کردی به یاد اوری روزی به تو یاد

اوری کرده بودم اما رویای تو برایم درد اوربود همیشه برایم خاطره شد و

خاطره برایم  غروب خواهد بودافرین بر نفس خاطره ها که خیلی از تو

وفادارتر بود میمانند با توغروب میکنند بی انکه چیزی بخواهی اری حالادیگر

حست میکنم یک حس شدی برایم  یک رویا شدی  دیگر توجسم نیستی

تو در خیالمی هرچند دیگر غروبم را ندیدیقلبم را ميهمان نميكني  اما قلب من 

هميشه يك مهمان براي خود  دارد و زخمي كه تو برايش يادگار گذاشتي او

هست تا ميشه تا اين دل هست شايد خيلي طول نكشد   كه اين خاطره هم

با اين تن خاكي  براي هميشه  از بين برود    

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۹۰ساعت 11:58 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت