هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
غريبه يك روز فكرميكردم تو هستي اما ان يك روز چه روزي بود ؟ان روز روزي بود كه من با خيال به عكسهايت خيره شده بودم و ان روز مثل ديروزبود وقتي دلم سوخت راستي چه زيباست سوختن دل درميان شعله هاي غريبي وقتي براي دلم شعر دل تنگي ميگويم به راستي چه زيباست مگراز ارزوي ديدن دلم حرفي زدم يااز شكستن دلم برايت چيزي گفتم كه رها شدم ازان همه رويا كدام گل را بوته شكستم كه ازگلها جدا شدم مگر كدام دلي را زير پا گذاشتم كه دلم به زير پاي تو له شد راستي خاك را نفرين خواهم كرد گلها را هم نفرين ميكنم و پنچره را ميشكنم تا باران خيسم كند وقتي پنجره نباشه ديگر ياد دل شكسته نمي افتم انوقت با باران ميشويم اين دل غبار گرفته را چون هر غباري هست ازخود اين خاك هست ارامشم را با دلم به خلوت مينشينم و او از درد برايم ميگويد همان دردي كه وقتي خواست به گل محبت كند گل نامهربوني كرد و برايش زخمي به ياد گار گذاشت اري رسمش بود نميتوانم دوباره تنهايي را بيازمايم ولي دوباره درتنهايي ها به بيرحمي هايت مي خندم و ياد مياورم كه همه بي رحمي هايت روزي دردي را برايت يادگار خواهد گذاشت بي هيچ اشكي از اين همه غربت تنهايي و رنج فقط با دلي سوخته و از اين هياهوي خاكي دست بر دعا بر ميدارم و هيچوقت به اين زمين خاكي نگاه نخواهم كرد اما بيرحمي هايت را نمي بخشم با انكه هنوزم دردلم جا داري ![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

