غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

غريبه اشنايم برايت ميگويم كه روزگار برايم نامهربون بود

ميگويم كه زمين جاي قشنگي نيست چون جسمش ازخاك است

برايت ميگويم فصلها ماندني نيستند بهار تابستان پاييز زمستان

بهار زنده شدن  تابستان زندگي وسبز بودن اما پاييز خزان  و  زمستان تمام شدن

اما دوباره تكرار  پس فصلها هم ماندگار نيستند  همانطور كه هيچ چيزي در اين زمين

خاكي ماندگار نيست اري زمين جاي مهربوني به بندگان خداست  زمين جاي سجده زدن است

سجده به درگاه معبود همان افريننده  زمينيان است پس ميشو د با خوب بودنمان زيبايي به

زمين ببخشيم غريبه اشنايم برايت قصه زمين را گفتم قصه اسمان هم را ميگويم زمين زير پا

 ميباشداسمان بالاي سر وقتي به زمين نگاه ميكني به چيز بي ارزشي نگاه ميكني كه به 

زير قدمهاي تو قرار دارد  پس به بالا نگاه كن انجا كه بالاتر از تو قرار دارد و تو مجبوري براي 

ديدنش سر را به بالا ببري پس غريبه اشنايم اسماني باش كه زمين جاي قشنگي نيست

وقتي اسماني باشي مثل ابر كه از اسمان ميبارد بدون منت  تو هم به همنوعانت بي منت 

مهرباني ميكني  وانوقت براي ما واژه  انسانيت خيلي زيبا ميشود  اگر زميني باشيم انوقت

برايمان دشوار خواهد بود درك انسانيت ومهرباني پس اسماني باش تا به خدا برسي

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۰ساعت 16:10 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت