غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

يك روز در خواب ديدم در دشت قدم ميزدم

پروانه اي ديدم كه  داشت  از ان دشت عبور مي كرد

دويدم پروانه را گرفتم محكم  نمي توانست فرار كنه

به او گفتم  تو كه ميدوني وقتي دور شمع مي گردی

مي سوزي باز چرا دور شمع مي گردی اما  او جوابم نداد

ديدم پروانه ساكته خواستم دستم نگاه كنم كه ببينم پروانه زنده است

همين كه انگشتانم رايك ذره بازكردم ديدم پروانه از دستم فرار كرد

پيش خود انديشيدم چه چيز شمع  باعث شده پروانه خودش به اتش بزنه

تا به شمع  نزديك بشه اما ازدست من  كه فقط  يك سوال ازش پرسيدم فرار كرد

دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست غريبه تو اين را مي  داني؟

 

نوشته شده در شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۰ساعت 13:10 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت