غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

به یاد  عشقم که سالهاست رفت و چشم انتظار گذاشتم 
ا .ر .ش.س.د.ا
مرا دعوت کن به فنجانی چای...
دستانم را حلقه خواهم کرد به دور گرمای فنجانم
و خیره خواهم ماند به دانه های برف..
مرا به قدری آرامش دعوت کن و سکوت دستانم را به دستانت!
مرا به چند قدم روی برف مهمان کن...
و صدای فشرده شدن برف زیر گام هایمان!
دستانم را بگیر و مرا ببر...
مرا به فنجانی چای گرم دعوت کن.....
دروگران پگاه ... پنجره را به پهنای جهان می گشایم: جاده تهی است. درخت گرانبار شب است. نمی لرزد ، آ
نوشته شده در چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۹۵ساعت 13:39 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت