غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

غزلی ناب ســـــــــرایم که به کارتو بیاید
اندکی صبر کن ای دل،غم هجران به سرآید


توبریدی وگسستی،زمنِ زار وپریـــــــشان
نیست درباورم اکنون، که شدی،یاررقـیبان

من چه کردم که تمــــامِ،غمت ارزانی من شد
داغ عشقَ تو دمادم،وصله ی، تارَک وتن شد

نه گناهی تو نداری!! من زیاده خــــواه بـــودم
همنشین غم عشقت، سردو بی پنــــــــاه بودم

هِجر تو حکم قشنگیست،که به جان خریده ام من
چون که دل برتوسپردم، زهمه بریده ام من


آتشی بر دلم انداختـــــه آن چَشم سیاهت
که مرابه بند کرده، ارتش ســــــرخ نگاهت

منو یادت وخیـــالت ، به هـوای تونشـــستیم
تونماندی و شکستی، برهمان عهدی که بستیم


به تو قول داده بودم تاابد، چشم به راهـــــــم
که دراوصاف تو ای یار، غزلی ناب ســـــــــرایم


چون که چشمان تو دیدم، پرکشیدازسرم آن شور
توچه داری ته چشــمت!! همه روشــــنایی ونور


گفتمت خواب تو دیدم، توبه خنده لب گشودی
همـــه دین واعتقــــادم، تو به خنده ای ربودی

لب تو به خنده گلگون، دل من کاسه ی پرخون
اُف به ذاتت، که شکستی دل ما، ای چرخ گردون


تومباش دلشکسته، غــــــــم تو به دل نشسته
من چو آن کبک خرامان،که پرش به گِل نشسته

هرچـه از دلم برآید، وصف تو ماهتـرین است
رفتی ویاد تو بر جان، رسم عاشقی همین است

نوشته شده در چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴ساعت 9:1 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت