غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

قصه دوست داشتنهايت را حالا ديگر به چه كسي بگويم

حالا ديگرمن ماندم يك قصه دوست داشتن

 يك دل زخمي يك برگه سفيد كاغذ

انوقتا هيچكس نميدونست چقدر دوستت دارم

اما حالا با رفتنت همه دونستند كه خيلي دوستت دارم

لحظه هاي بودنت را به ياد كه مياورم اروزها دارم برايت

حالا ارزويم فقط اين شده كه تو را دوباره ببينم

با دلم زمزمه ميكنم كاش لحضه ها دوباره تكرارمي شدن

قصه رفتن تو قصه رفتن جان از بدن شده برايم

توي اين قصه من تو تا ابد مي مانيم با هم شايد تو رفته باشي

بعد تو من به سمت كدام پرتگاه خواهم رفت نميدانم

شايد مرگ

نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ساعت 17:11 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت