غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

مرا به تنهای دلم سپردی غافل از اینکه تو تنهاتری از من

من تو را گم کرده ام اما تو خودت را گم کردی

من از این نمیترسم که در این برزخ دنیا روزی خواهم مرد

از این ترسم که تو .بی خود چه خواهی کرد در این دنیا

گر تو از من و خود شدی غافل من همیشه با تو خواهم بود ناغافل

تو کجا میروی که این دنیا گرد  است هرچه گردی به اول راه خواهی رسید

من همینجا ایستادم برای خدایم شکوه هایم را میکنم وتو سرگردان خود

می گردی تا خودت را پیدا کنی من در این لحضه میشنوم صدایی ملکوت

تو در انجا می شنوی صدای شیطان دلت را تا به کی میروی این چنین تازان

که وقتی رسیدی به اخر مشتی از خاک نیستی بیشتر غره مرو به خود و

شیطان  نفس خود من اینجا صدا میزنم خدای خود م را تو انجا شرمسار

خدای خود من گنه کار شاید بودم به درگاهش که چنین سوختم ولی تو

بدان این دنیا چیزی جز اینه نیست برای ماای خدا مرا به حال خود رها مکن

هرگز بی تو ما نداریم انصاف و رحمی حرفهای دلم را نوشتم تو  خرده مگیر

به ساده بودنش 

 

نوشته شده در دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:23 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت