هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
امروز و هر روزم داره شب ميشه مي گذره هنوزم روزاي دلتنگي برام تموم نشده و تمامي نداره هنوزم روزاي ترس از دست دادنت برام مونده تنها و تنها ميان اين همه ادم بعد تو چه كنم تنها بودن و زنده موندم به يادت خيلي سخته دلم مي لرزد وقتي به تو فكر ميكنم وقتي به جاده ها نگاه ميكنم و رد پاي بي رحميت را مي بينم دلم ميگيرد هنوزم به سنگدليهايت مي انديشم خسته ام خسته مانده از راهي كه پيمودم فقط براي چي فقط براي مهربانيت خسته ام خسته ام از روزاي تكراري از اين همه لبخندهاي بي معني خسته ام از بهانه هاي بي بهانه ات براي رفتنت كاش ذره اي فقط ذره اي شهامت شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون كردن بغضي كه براي شكستن غرورم ونميگفتم كه براي دلتنگيم هست كاش ذره اي بغض ام را جلوي چشمات مي توانستم مخفي كنم شايد انوقت تو اينقدر بي رحمي هايت را به رخم نمي كشيدي گاهي وقتها انقدر دلتنگت بودم كه صدام شكسته بود و ميگفتم به خاطر هواست خاك شده كاش بهانه نداشتم واسه دل تنگيم كاش بهانه ام غربتم بود همون غربتي كه تو وقتي فهميدي بيشتر غريب ترم كردي اخسته ام از جواب ندادن های صداي شكسته ام از اینکه به دروغ بخندم و اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی من به همه اين نوشته ها كار ندارم چون امروز هم برام گذشت و من دلم واسه تو تنگ شده .![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

