غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

خيلي وقته حالا كه بي تو شبها بيداري ميكشم

شبها ستاره  تو اسمونها هست

 اما تو شبهاي  پر استاره  انگار  هيچ  ستاره اي نيست وقتي نيستي

خيلي وقته انتظارت كشيدم

روزها غروب شد  شبها هم صبح

در  ان  غروب  رفتنت  وقتي كه  با بيرحمي هايت

چشمهايت را به جشمانم بستي لحظه هايم  هم  با  غرورم  شكستند

زير رگبار  جدايي با خيالت  نشستم  اري  سال شد

كه من براي  گريه كردنهايم  اشك  كم مياورم  و از   دلم اشك  قزض ميگيرم

اشكهاي چشمم  برايت  حرمتي  نداشتند  مگر

اين شبها  انتظار  منو  داره از پا در مياوره

اين شبها  انتظار  مرا داره از  پادر مياوره

حرمت   چشماي  اشكي را نگه نداشتي   لاقل  حرمت  مهربوني  را نگه دار

حرمت  قسمها را نگه نداشتي  حرمت  راستگويي    را نگه دار

اري  اين شبها  خوابي  بر چشمهاي  خسته ام  نمونده

انتظار با تو بودن منو از پا درمیاره

ترس از این دارم که بی تو ، تا ابد چشام بباره
نوشته شده در شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۱ساعت 23:52 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت