غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

سرفه می کنم ، ولي احساس خفگي مي كنم باز در گلويم
 
 بغض سنگيني در گلویم نشسته

این روزها وقتي به يادم مي ايي بدجوري دلم  می گیرد


دلتنگت مي شوم هرجا نشوني از تو هست
 
انجاها سرك مي كشم
 
ولي  تو را  نمي بينم
 
انگار تو پشت ابرها مخفي شده اي

ومن با خودم ميگويم انگار   اینهمه ابر را
 
براي دلتنگي من  تواسمان گذاشته اند
 
حالا  گلويم گرفته با انكه  صبح است
 
و من نگاهي به اسمان ميكنم و احساس ميكنم
 
اين همه ابري كه در اسمان امده انگار
 
برای قشنگی گوشه ی آسمان نيامده
 
انگار براي دل تنگي من امده
 
چطور صدايت كنم
 
 و بگويم  دلتنگتم…
نوشته شده در دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۱ساعت 7:59 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت