غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

وقتي كه دستهايت دستان خدا را بر روي شانه هاي خود احساس كرد

اگر در قطره هاي زلال باران صداي موسيقي عشق ازلي را يافتي

بوسه هاي خاطره  را  براي خود به يادگار نگه داركه  مهرباني  رسم خداست 

مبادا مهرباني را در پستوي قلبت نگه داري  و چهره  خداييت را زميني كني

روزي كه دل زخمي  مرا به واسطه بي رحميت درك كردي

زخمش را  با خاطره هايت  پيوند بزن  و با خود بيانديش

تا مبادا زخمش را فراموش كني و به ياد نياوري  كه  چه  با دلم كردي

روزي كه دستان خدا را بر شانه هايت احساس كردي 

بر شانه هاي افتاده هم نگاهي بكن و در دعاهاي غروب جمعه ات  او را به  ياد اور

هر شبانگاه كه  قصه هاي  ناتمام پژمردن را به گلهاي  زخمي ميگويي 

تو نميداني كه گلها  هم زخمي بر  سينه خود دارند  و ان زخم خزان پاييز است

پس هيچ وقت  خزان را براي  كسي  به ارمغان نگذار  چون خزان روزي بر تو هم خواهدوزيد

اگر روزي مهرباني را  ازيك پرنده مهاجر شنيدي در  جيك جيك صداش

برايش  از قفس چيزي نگو كه  او به پرواز عادت داره

تو فقط  برايش  از دل تنگي كه براي كسي به ارمغان گذاشتي بگو

وقتي بهار را ديدي گذشت  و تابستان هم گذشت و فصل پاييز امد  تو به ياد اور

كه  بهاري را براي دلي به پاييز تبديل كردي و بهاري را براي دلي خزان  كردي

پس براي دلت مرور كن و هيچ وقت براي  دلهاي پاييزي از فصل جداييها نگو

از امدن بهار هم حرفي نزن كه بهار  تكرار فصل جدايي هاست

به اسمان نگاه كن كه همه صداهاي  دل گرفتگان را به  خدا ميرساند 

اما تو طاقت شنيدن يك صداي گرفته را نداشتي  و  از  خدا ميگفتي 

از اسمان ودل اسماني بگو شايد حسرت بالهاي  شكسته يكي را بفهمي

به اسمان نگاه كن و به اسمان بگو درسينه هميشه ابي اش

جايي  براي   حسرت بالهاي من كنار بگذارد كه من شكسته بال بودم

به خورشيد نگاه كن و ياد بگير سخاوت  مهرباني را وقتي به ماه نگاه كردي

اين را از طرف من به ماه بگو كه راز دار اشكهاي پنهاني من باقي بماند تو كه نماندي

همان اشكهايي  كه در چشمانم خشكيدند و بغض هايي كه در گلويم  ماند

و به  عشق بگو ان نگاهي كه من از عشق داشتم نه زميني  بود  بلكه خدايي بود

حالا من مانده ام  با معناي  عشق  تو ومعناي عشق  خودم

وقتي تاريكي  را ديدي به ياد اور كه چطور  تاريكي را به دلي ارمغان اوردي

اري   او فانوس  زندگي  را نه به اميد تو زنده نگه داشته  بلكه به اميد  خدايش  نگه مي دارد

كه هنوز  به دستهاي  پر سخاوتش دل بسته ام شايد  تو هم روزي معناي  دل  تنگي  را  فهميدي

ان روز  كه در تاريكي  تنهايي رفتي همه دل نوشته ايم را بخوان  شايد  به ياد بياوري٬

واژه هایی که بی بهانه در کوچه ذهن جاری می شوند٬

و به خدایی که شانه هایش را می توان لمس کرد …..

نوشته شده در جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 20:44 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت