غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

روزي كه زمستان شد تو را ساختم خيلي  زيبا

انقدر تو را بزرگ ساختم كه تو  سرت را  از من بالاتر گرفتي

براي  شانه كردن موهايت  روي پاهايم  خود را  ميكشيدم

تا دستانم به موهاي تو برسه و بتوانم بر موهايت  شانه بزنم

چشمهايت را  ابي درست كردم مثل دريا ميداني چرا

اخر فكر ميكردم دلت مثل دريا  صاف صاف هست

برف كه زياد تر امد بهتر و راحت تر  ساختمت

و تو ان زمستان به دنيايي  ادم برفي ها  قدم نهادي

نميدانستم چطور نگه دارمت  كه   برايم بماني

يك جورايي دوستت داشتم  چون فكر ميكردم برايم هميشگي  هستي

من تو  يك جورايي مثل هم بوديم  تو  از برف بودي من دلم ساده

من عاشقت شدم  براي اينكه تو زيبا  و  سفيد بودي

و تو هم  عاشق شدي  ............اما برفي 

وقتي ساختم  تو را انطرف رودخانه ساختم  امدم به اين طرف

و اين طرف هم يكي ساختم  اينطرف خودم بودم ان طرف تو بودي

ساده بودم به اميد اينكه وقتي بهار شد و اب شديم در رودخانه به هم برسيم

اما غافل از اينكه  تو زود اب شدي رفتي و من  وجودم يخ زد تا امدن  بهار 

ماندم  و با   تابيدن خورشيد  من  بخار شدم  و نيست نابود

ادم برفي من  منو به ياد بياور  كه هنوزم  ذره اي از وجودم مانده


نوشته شده در جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:38 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت