هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهــــانی من گــــوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختــم سوختــم این راز نهفتن تا کی عقل و دین باخته، دیوانهی رویی بودیم بستهی سلسلهی سلسله مویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهدبود قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکیست نغمهی بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست این ندانسته که قدر همه یکسان نبود زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود عندلیب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمهی گلزار دگر باشم به نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش سازم از تازه جوانان چمن ممتازش از من و بندگی من اگر اشعاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست به وفاداری من نیست در این شهر کسی بندهای همچو مرا هست خریدار بسی قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول و آخر این مرحله دیدیم بس است بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر وین محبت به سد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این ، برود چون نرود چند کس از تو و یاران تو آزرده شود دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود مایه عیش مدام دگرانت بینم ساقی مجلس عام دگرانت بینم تو چه دانی که شدی یار چه بیباکی چند چه هوسها که ندارند هوسناکیچند میشوی شهره به این فرقه همآوزا مباش غافل از لعب حریفان دغا باز مباش به که مشغول به این شغل نسازی خود را این نه کاریست مبادا که ببازی خود را داغ بر سینه ز تو سینهفکاران هستند غرض اینست که در قصد تو یاران هستند باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری واقف کشتی خود باش که پایی نخوری شد دلآزرده و آزرده دل از کوی تو رفت با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت حاش لله که وفای تو فراموش کند سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست
چون چنین است پی کار دگر باشم به چند روزی پی دلدار دگر باشم به
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه سد بادیهی درد بریدیم بس است
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
یار این طایفه خانهبرانداز مباش از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
در کمین تو بسی عیب شماران هستند سینه پر درد ز تو کینهگذاران هستند
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
وحشی بافقی![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

