غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

و در  پس هر شادي  و خنده اي  روزهاي دل تنگي  خواهد بود  اما تو را

نميدانم شايد تو هميشه سبز بوده اي  اما  براي من همه فصلها  جاي

خود را داشتندو هر  پاييز  كه  امد من را به ياد خزان  و زردي انداخت همه

پاييزها برايم تمام شدند و تكرار  اما پاييز  دلم  تمام نشد چون پاييز دلم

سوغاتي روزهاي بچگي  ام بود اري پاييز  فصل  خزان ميباشد فصلي 

كه عمر روزهايش  كوتاه و  شبهاش  انقدر دراز ميشوند تا انجا كه اخرين

شبهاش  به شب  يلدا  تمام ميشود  اما هرچه شبهاش  بزرگ شوند تمام

خواهد  شد و از پس ان  زمستان فرا خواهد رسيد  فصل مرگ طبيعت  و

اماده شدن براي رويش  دوباره اينها  همه مرا به ياد زندگي خواهند انداخت

اما تو را نميدانم شايد  به تكرار  حرفم هميشه فصلهايت  يك رنگ بودند اما

هرچه هست  زياد به سبز بودن اطرافت نگاه نكن چون  چشمانت زيبايي

اينجا را وقتي ديد  از ياد فصل  پاييز  غافلت ميكند  و هنگام  پاييز  برايت

سخت خواهد بود  تحمل فصل خزان چرا كه من  اين را ياد گرفته ام ما

ادمها  زماني  به خود مي باليم كه برايمان همه چيز هميشگي خواهد بود

پس دوباره پاييز ميايد  و تكرار  فصلهاي  طبيعت خدا و ياد گرفته ام  هيچ گاه

دلي را پاييزي نكنم هرچند  دلم هيمشه پاييزي  بود   باد پاييزي غرور قامت

گل را شكست  و يادم اورد  وقتي  كه  كنار خيابان در انتظار ماشين بودم

امبولانسي از كنارم گذشت  كه بر رويش نوشته بود  اخرين مدل ماشيني

كه سوار شده بودي چي بود و در زيرش نوشته بود بيخود  تلاش  نكن در

اخر  همه  مسافر خودم خواهي  بود اري اين است  صداي خزان صداي

تكرار  پاييز به يادم اورد  هيچ گاه غروري را له نكنم هيچگاه دلي را نسوزانم

 هيچ گاه  به بودن ادمها كنارم  نبالم  كه همه به تكرار فصلها شبيه  خواهد

شدو  همه چيز هميشگي نخواهد بود



نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:39 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت