غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)
هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطرهات طلاست یک کم از طلای خود حراج میکنی؟ عاشقم.. با من ازدواج میکنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!؟ تو چقدر سادهای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما، تو مچاله میشوی چرک میشوی و تکهای زباله میشوی پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش… نوشته شده در یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱ساعت
14:20 توسط غريبه | |
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

