غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

دلا نزد كسی بنشین كه او از دل خبر دارد


به زیر آن درختی رو كه او گلهای تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی كاران

به دكان كسی بنشین كه در دكان شكر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر كس

یكی قلبی بیاراید تو پنداری كه زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری كه می آید

تو منشین منتظر بر در كه آن خانه دو در دارد

به هر دیگی كه می جوشد میاور كاسه و منشین

كه هر دیگی كه می جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر كلكی شكر دارد، نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی

حریف همدمی گشتی كه آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

كه میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد


نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱ساعت 22:29 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت