غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

 

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

 

اما گرفته دور و برش هاله یی سیاه

 

او مرده است و باز پرستار حال ماست

 

در زندگی ما همه جا وول می خورد

 

هر کنج خانه صحنه یی از داستان اوست.

 

 در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

 

بیچاره مادرم

 

 باز آمدم به خانه ، چه حالی نگفتنی

 

 دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

 

 پیراهن بلند مرا باز شسته بود

 

 انگار خنده  کرد، ولی دل شکسته بود

 

بردی مرا بخاک سپردی و آمدی؟

 

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

 

می خواستم به خنده در آیم نه اشتباه

 

اما خیال بود

 

ای وای مادرم ...

(شهریار)

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ساعت 13:35 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت