هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
گفتي :كبوتراسمان؟گفتم پر! گفتي :خودت؟ماندم چه بگويم! اين بار تو گفتي گفتي : خودت؟و خودت گفتي پر! گفتي : دلت ؟ وباز خودت گفتي پر! اول كه گفتي خودت پر به اوج انديشيدم چون پرواز دوست داشتم گفتم پرواز ميكنم در دل تو لانه ميكنم باز گفتي :خودت من به شوق دلت گفتم پر! گفتي مگر تو پرنده اي ناگهان فهميدم گفتي : تو باختي و من رنجيد م! گفتي دلت پر خودت پروتو رفتي در بازي كودكانه عشق من وتو! من سوختم چون به پر وازانديشيدم اري تو فريبم دادي انروزبه پروازاشنايم كردي! كاش نميگفتي پر چون پر زدن را از من گرفتي خود پريدي ان پرواز از يادم رفت ماندم اما حالا من چه بگويم؟ پر واز را گفتي در پهنه اين غم رهايم كردي پرها دوباره مرا مي ازارند از دوريي تو تا اوج دلت عزم پرواز دارم! گفتي پر نگاهم مات مبهوت ماند حالا چشمان من از زمين تا به اسمان ميبارند ديگر هروقت گويند پر ياد دل خود كردم حالا ديگر هر چه بگويند كلاغ پر ميگويم نه! كبوتر پر ميگويم نه! گفتم كه من هم ديگر نميپرم بر بازي اشتباه من خنديدي يكبار تو گفتي خودت پر من تا اخر عمر بالم سوخت
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

