غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

آرزو گرفتن مهربون ترین دستای دنیا و نگاه کردن تو چشمایی که تو دنیا همین ٢تاش وجود داره.

یاد آرزوهایی می افتی که بهشون هیچ وقت نمی رسی ...

 آرزوهایی که یه روزی رسیدن بهش به اندازه ی یه چشم به هم زدن بود ،

ولی حالا یه دنیا غم باهاش فاصله داری .

نترس ازاین که به کسی که دیگه دوستت نداره بگی دلم برات تنگ شده .

نترس از خنده ای که تو دلش می کنه و می گه اینو دلش خوشه .

نترس ازینکه واسه اون اصلا قابل درک نیست که تو دلت واسش تنگ می شه.

که تو دوستش داری.

که تو بدون اون تنها ترین آدم دنیا هستی.

که هر روز و همه جا واسه سلامتیش دعا می کنی.

که هرجا برسی از هر کسی چه بتونه چه نتونه می خوای که کمکت بهش برسی.

نترس چون وقتی می گی دلم برات تنگ شده او احساس قدرت می کنه.

چون بهش یه دنیا اهمیت هدیه می دی .

و این یعنی زندگی برای عشقت و نیستی برای تو

که نیست شدن برای عشق خود ، خود کمال هست.

تو هیچ می شی و اون همه چیز .

در آخر در حسرت یک دیدنش می میری و می پوسی .

ولی حسرتش هم زیباست

نوشته شده در جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:48 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت