غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)
هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
قرارمان باران بود...ساعت دلداگی... کنار عشق... یادت هست؟؟ بارن آمد و رنگین کمان برای عشقم تابید...! و خیابان را تا تمام شهر به جستجوی تو بودم... چیزی بر گونه ام سر میخورد... و روی کفشهایم میچکید... که میگفت تو در خواب من جا مانده ای ...!
من آمدم..
قد تمام قطره ها در انتظارت قدم زدم
اما تو نیامدی...!
نمیدانم اشک بود یا باران...
و من همیشه...
اینگونه از رویای تو تنها به خانه برمیگردم...! نوشته شده در دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۲ساعت
14:47 توسط غريبه | |
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

