غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

به روي گونه تابيدي رفتي    مرا باعشق سنجيدي رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي  

شبي از عشق تو با پونه گفتم  دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيز است تو شيداييم را به چشم خويش فهميدي رفتي

نميدانم چه مي گويند گلها خدا مي داند و نيلوفر و عشق

به من گفتند گلها تا هميشه تو از اين شهر كوچيدي رفتي

 گریه هابم دیدی رفتی  ناله هایم دیدی رفتی

التماس را در دوچشمانم دیدی   رفتی  ان زمانی که گفتم نازنین  دل تنها را تنهاتر نکن بهم خندیدی رفتی

بهت گفتم نازنین  به تو محبتت عادت کردم تو خندیدی گفتی مردم ازاری  اره مردم ازار بود م واسه اینکه  دیوانگیم دیدی رفتی

نازنین ل بستن  راحته اما دل بریدن سخته شاید ان دل هیچ وقت تا قیامت  شکستگی اش خوب نشود

راستی نازنینم از خودت فرار میکنی یا از وجدانت و  دلت کدام فقط این بهم بگووووووووووووووووووووو؟

نوشته شده در شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۰ساعت 23:56 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت