غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من





یکـــــــ گُل را تصـــــور کن !



گُلــی کـه با تمـــام ِ وجــــود می خواهــی اش ...


دلت ضـعـف می رود بـرای شَهـدَش کـه کـامَت را شیـریـن کنـد ...
عطـــرش کـه مستـت کنـد...



و زیبــــایی اش که صفــابخـش حیـــاتـت باشـد ...
بنـد بنـدِ وجـــــودت می خـواهـد بچینـی اش ...




ولـی ...
از تـرس اینـکه مبــادا پـژمـرده اش کنی !
با حســـــرت از دور فـقـط تمــــاشـــایش می کنی ...




چـون اگـر حتـی یکــــــ گلبــــرگ از گلبــــرگهایش کـــم شود !
هـرگـز خــودت را نخـواهـی بخشـیـد .... !




از ســـوی ِ دیگــــر ...
فکـر دست های غـریبـــــه کـه هـر آن ممکن است گل ات را بچینند دیـوانـه ات می کند !!




جـز خـودت و خُـــدا کسـی نمی داند که جـــانت به جـــان ِ آن گُل بستــه است ...
و تـو داری با ایـن تــرس روزهـا را به سختـی شَب می کنی ...





و آرزو داری ای کـــاش می شد تابلـــویی بود کنـار گُلت که رویش نوشتـه بود :
این گُل صــآحب دارد . . . !


نوشته شده در سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۲ساعت 10:37 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت