هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
شكسته از روزگار خسته از غربت خود خواه و بي جوصله از نامهربونيها
از این جهان
فقط همینها را برایم باقی گذاشتهاند
با من مدارا كن
بعدها
دلت برایم تنگ خواهد شد رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمی دونه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دلزده از لیلی ها خیلی دلم گرفته از خیلی ها نمونده از جوونیهام نشونی پیر شدم پیر تو این جوونی تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور توي شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست اگر که هیچ کس نیومد سری به تنهاییت نزد اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش اگر آنکه رفت خاطره اش را می بُرد فرهاد سنگ نمی سُفت! مجنون آشفته نمی خُفت! حافظ شعر نمی گفت! به دلم گفته ام اي ساده فراموشش كن تا به كي چشم براين جاده فراموشش كن
دست بردار ازاو خاطره بازي كافيست فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن آن نگاهي كه دم آخر از او مانده به جا پيش او برده و پس داده فراموشش كن مردمان نگهش قله نشينند هنوز دل كه در دره نيفتاده فراموشش كن گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدت دل ولي گفت نشو ساده فراموشش كن به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت اتفاقي است كه افتاده فراموشش كن عبور میکنم ؛ هر روز از نیمکت های خالی پارک؛ طوری که انگار کسی؛ در نیمکت های آخر؛ انتظارم را می کشد به آن جا میرسم؛ باید وانمود کنم که ؛ باز هم دیر رسیده ام پرسید : چرا اینقدر سیگار ؟ فاصله تابش خود را بر دیگران تنظیم کن خداوند خورشید را درجایی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند![]()

![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
گفتم : اولین بار توی مه دیده بودمش ![]()
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
تو که آتشکدهی عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی
به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی
تو به صد نغمه، زبان بودی و دلها همه گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی
خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست
تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی
ناز میکرد به پیراهن نازک تن تو
نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی
که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی
شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان
با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی
شب مگر حور بهشتیت، به بالین آمد
که تواش شیفتهی زلف و بناگوش شدی
باز در خواب شب دوش ترا میدیدم
وای بر من که توام خواب شب دوش شدی
ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت
به چه گنجینهی اسرار که سرپوش شدی
ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیت
آتشی بود در این سینه که در جوش شدی
شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم
که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی![]()
و زوزه هایش
در صحرا مرثیه هايي براي شقايق می خوانند
واز حنجرهء آسمان بغضي جاريست
که ابر از مویه های باد گریست...![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


