غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

شكسته از روزگار  خسته  از  غربت

خود خواه  و بي جوصله  از نامهربونيها

از این جهان

فقط همین‌ها را برایم باقی گذاشته‌اند

با من مدارا كن

بعدها

دلت  برایم تنگ خواهد شد

نوشته شده در دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱ساعت 20:24 توسط غريبه | |

رفیق من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی دونه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونیهام نشونی

پیر شدم پیر تو این جوونی

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توي شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر که هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ساعت 14:26 توسط غريبه | |


خداحافظ!خداحافظ! سلام ای خوب دیروزم
بدون من تا ته دنیا به آتیش تو می سوزم 

خداحافظ!خداحافظ! همیشه همدم و همراه
دلیل بغض بی وقفه ، دلیل هق هق گهگاه 

خداحافظ!خداحافظ! عزیز خسته از تکرار
نگو تقدیر ما این بود ،‌ محاله بعد از این دیدار 

خداحافظ!خداحافظ! سیه پوش سراپا نور
شروع ناب هر شعری ، تو ای نزدیک دورادور 

خداحافظ غزلساز طناب و شاخه و رؤیا 
صدای ناب روییدن ، غریق عاشق دریا 

خداحافظ!خداحافظ! گل اردیبهشت من
پر از نام زلال توست ،‌ کتاب سرنوشت من 

خداحافظ!خداحافظ! دلیل تازه بودن ها
خداحافظ!خداحافظ! تمنای سرودن ها

خداحافظ!خداحافظ! سفر خوش ! راه رؤیا باز
پس از تو قحطی لبخند ، پس از تو حسرت پرواز


یغما گلروئی



نوشته شده در جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱ساعت 13:53 توسط غريبه | |

اگر آنکه رفت

خاطره اش را می بُرد

فرهاد سنگ نمی سُفت!

مجنون آشفته نمی خُفت!

حافظ شعر نمی گفت!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۱ساعت 22:33 توسط غريبه | |


به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
 
همه دریا از آن ما کن ای دوست
 
دلم دریا شد و دادم به دستت
 
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
 
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

نوشته شده در سه شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۱ساعت 17:45 توسط غريبه | |

           

 به دلم گفته ام اي ساده فراموشش كن

                                 تا به كي چشم براين جاده فراموشش كن

                  دست بردار ازاو خاطره بازي كافيست

                                 فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن

                  آن نگاهي كه دم آخر از او مانده به جا

                                  پيش او برده و پس داده فراموشش كن

                  مردمان نگهش  قله  نشينند  هنوز

                                   دل كه در دره نيفتاده فراموشش كن

                  گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدت

                                   دل ولي گفت نشو ساده فراموشش كن

                  به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت

                                اتفاقي است كه افتاده فراموشش كن

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۱ساعت 14:25 توسط غريبه | |

عبور میکنم ؛

هر روز

از نیمکت های خالی پارک؛

طوری که انگار کسی؛

در نیمکت های آخر؛

انتظارم را می کشد

به آن جا میرسم؛

باید وانمود کنم که ؛

باز هم دیر رسیده ام

نوشته شده در پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۱ساعت 14:18 توسط غريبه | |

پرسید : چرا اینقدر سیگار ؟


گفتم : اولین بار توی مه دیده بودمش 

نوشته شده در پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۱ساعت 14:7 توسط غريبه | |

ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی 

چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی 

تو که آتشکده‌ی عشق و محبت بودی 

چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی 

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را 

که خود از رقت آن بیخود و بی‌هوش شدی 

تو به صد نغمه، زبان بودی و دلها همه گوش 

چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من 

نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی 

تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست 

تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی 

ناز می‌کرد به پیراهن نازک تن تو 

نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی 
 
چنگی معبد گردون شوی ای رشگ ملک
 
که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی
 
شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان
 
با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی 

شب مگر حور بهشتیت، به بالین آمد
 
که تواش شیفته‌ی زلف و بناگوش شدی
 
باز در خواب شب دوش ترا می‌دیدم
 
وای بر من که توام خواب شب دوش شدی
 
ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت
 
به چه گنجینه‌ی اسرار که سرپوش شدی
 
ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیت
 
آتشی بود در این سینه که در جوش شدی
 
شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم
 
که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی

شهریار

نوشته شده در سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۱ساعت 22:16 توسط غريبه | |


هیچکس لحظه  تشییع شقایق نبود جز باد

و زوزه هایش 

 در صحرا مرثیه هايي براي شقايق می خوانند

واز حنجرهء آسمان بغضي جاريست

 که ابر از مویه های باد گریست...
نوشته شده در یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۱ساعت 18:4 توسط غريبه | |

نوشته شده در پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۱ساعت 10:47 توسط غريبه | |

فاصله تابش خود را بر دیگران تنظیم کن

خداوند خورشید را درجایی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند

نوشته شده در پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۱ساعت 8:57 توسط غريبه | |

آدم هــا بـرای هــم سنگ تمــام مـی گذارنــد،
امــا نـه وقتــی کــه در میانشــان هســتی،
نــــــــه…
آنجــا کــه در میــان خـاک خوابیــدی،
"سنـــگِ تمــام" را می گذارنـد و مــی رونــد !!!

دست گلی را که می خواهی بعد از مرگ برای هم بیاوریم…

همین حالا تا زنده هستم به همديگر  هدیه کنيم!
 
نوشته شده در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۱ساعت 22:26 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت