هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی من به بی سامانی ، باد را می مانم من به سرگردانی ، ابر را می مانم من به آراسته گی خندیدم منه ژولیده به آراسته گی خندیدم سنگ طفلی اما خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت قصه ی بی سر و سامانی من باد با برگ درختان می گفت باد با من می گفت : " چه تهی دستی مرد ! " ابر باور می کرد من در آئینه رُخ خود دیدم و به تو حق دادم آه ... می بینم ، میبینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور ؟! هیچ ! من چه دارم که سزاوار تو ؟! هیچ ! تو همه هستی من هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری ؟! .... همه چیز تو چه کم داری ؟! ...هیچ ! بی تو در می یابم چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را کاهش جان من ، این شعر من است آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی راستی .... شعر مرا می خوانی ؟! باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی نه .... دریغا ، هرگز کاشکی شعر مرا می خواندی !!! از : حمید مصدق دوباره نم نم بارون صدای شرشر ناودون
دل بازم بیقراره
دوباره رنگ چشاتو خیال عاشقی باتو
این دل آروم نداره نداره نداره
شبامو و خواب نوازش دوباره هق هق و بالش
گریه یعنی ستایش
ستایش تو و چشمات دلم هنوز تو رو میخواد
دل باز پر زده واسه عطر نفس هات
اتاقم عطر تو داره دلم گرفته دوباره کار من انتظاره
یه عکس و درد دلامو میریزه اشک چشامو
غم تمومی نداره نداره نداره
صدای باد و کوچه داره تو خونه میپیچه قلبم آروم نمیشه
بغل گرفتمت انگار دوباره خواب و تکرار
باز نبودی و من تکیه دادم به دیوار
ستایش یعنی دیوونگی هام شبیه حس خوب تو دل ما
نگاه کن تو چشای بی قرارم
چقدر این لحظه ها رو دوست دارم
تصور میکنم پیشم نشستی
چقدر خوبه چقدر خوبه که هستی
ستایش یعنی این حسی که دارم
بیخود از خود شوم و راهی میخانه شوم، آنقدر باده بنوشم که شوم مست و خراب، نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب. ترسم آخر زغم عشق تو دیوانه شوم، بیخود از خود شوم و راهی میخانه شوم، آنقدر باده بنوشم که شوم مست و خراب، نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب. خودمانی می گویم! مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای يار که منم زنده به بوی تو به گل روی تو مروای دوست مرو اي دوست بنشين با من و دل بنشين تا برسم مگر به شب موی تو تو نباشی چه اميدی به دل خسته من تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم با غم تو مرو از دست من ای يار که منم زنده به بوی تو به گل روی تو بنشين تا برسم مگر به شب موي تو تو نباشی چه اميدی به دل خسته من تو که خامو شي بی تو به شام وسحر چه کنم با غم تو چه کنم با دل تنها که نشد باور من تو و ويرانی خاموشي کوهم اگر چه کنم با غم تو چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل چه کنم با اين درد دل من اي دل من چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل چه کنم با اين درد دل من اي دل م چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل چه کنم با اين درد دل من اي دل من چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل چه کنم با اين درد دل من ای دل م چه کنم....... چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری... بعد از رفتنش دنیا دیگه بامن همراهی نکرد برای او نوشتم ولی او نشنید صدایش را نشنیدم تو با ساز دنیا رقص نمودی من با ساز دلم دیگر دلم برای کسی تنگ نیست تو دل را به دنیا باختی من دل را به نوای دلم بعد از تو دنیا مثل بهمن سرد شد ه برایم همیشه بارونی و خلوت در زمان ایستادم ولی زمان زود گذشت به روبروی اینه ایستادم جفایت را در چهره ام دیدم رفتنش دنیایم را تنها کرد اما مهم نبود چون من به دنیا دلخوش نبود و میدانستم دنیا سرابی پش نخواهد بود من مثل مترسک در زمان ماندم خشک بی جان با مغزی خالی به دلم گوش دادم تنِ پوشالی شدم بعد از تو من تنهاتر بدخیمِ بدخیم دلتنگم... یادش بخیر... فروغ فرخزاد به حق گفته : آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار آن آسمان های پر از پولک آن شاخساران پر از گیلاس آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر... كاش روياهايمان روزي حقيقت مي شدند تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند سادگي مهر و وفا قانون انسان بودن است كاش قانون هايمان يكدم رعايت مي شدند اشكهاي همدلي از روي مكر است و فريب كاش روزي چشمهامان با صداقت مي شدند گاهي از غم مي شود ويران دلم اي كاش بين دلها غصه ها مردانه قسمت مي شدند واژه ی غریبیست عشق... لحظه ای آبادت میسازد، لحظه ای ویران! لحظه ای پادشاهی، لحظه ای گدا پر است از فراز و نشیب، دوری و نزدیکی تضاد و تفاهم، شک و یقین... عجیب قدرتمند است و جادو میکند! خانه ات آباد، ویرانگر لحظه هایم برقرار باشی در دلم تا همیشه ای فاتح شبهای با تو بودنم اری چه خوش گفته اند غریبه عکسای قشنگت دلیل بر زیبایی تو نیست ساخته دست عکاس است درونت را زیبا کن که مــدیون هیـچ ... عکاســی نباشـی من که از اینجا نمی روم … تو هم که هیچوقت نمی آیی ! میخواهم بدهم درهای بی دستگیره بسازند
مي بندم اين دو چشم پر آتش را تا ننگرد درون دو چشمانش تا داغ و پر تپش نشود قلبم از شعله نگاه پريشانش مي بندم اين دو چشم پر آتش را تا بگذرم ز وادي رسوايي تا قلب خامشم نكشد فرياد رو مي كنم به خلوت و تنهاي اي رهروان خسته چه مي جوييد در اين غروب سرد ز احوالش او شعله رميده خورشيد است بيهوده مي دويد به دنبالش او غنچه شكفته مهتابست بايد كه موج نور بيفشاند بر سبزه زار شب زده چشمي كاو را بخوابگاه گنه خواند بايد كه عطر بوسه خاموشش با ناله هاي شوق بيآميزد در گيسوان آن زن افسونگر ديوانه وار عشق و هوس ريزد بايد شراب بوسه بياشامد ازساغر لبان فريباي مستانه سر گذارد و آرامد بر تكيه گاه سينه زيبايي اي آرزوي تشنه به گرد او بيهوده تار عمر چه مي بندي روزي رسد كه خسته و وامانده بر اين تلاش بيهده مي خندي آتش زنم به خرمن اميدت با شعله هاي حسرت و ناكامي اي قلب فتنه جوي گنه كرده شايد دمي ز فتنه بيارامي مي بندمت به بند گران غم تا سوي او دگر نكني پرواز اي مرغ دل كه خسته و بي تابي دمساز باش با غم او ‚ دمساز تنهــایـم ... اما دلتنگ آغــوشی نیستــم... خستــه ام ... ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم... چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز... ... ... ولــی رازی نـدارم... چــون مدتهــاست دیگــر کسی را اصلا دوست ندارم بی تو گفتم که می توانم زیست سادگی کردم این میسّر نیست آن شب تلخ رفتنت تا صبح چشم آیینه بود و من که گریست در تو تا شور خنده ها خشکید در من این رود گریه ها جاری است پشت پرچین سبز چشمانت راز آن گریه های مبهم چیست آن چه از تو برای من مانده است چشم هایی همیشه بارانی ست شقایق نبودی به پات جون بزارم تو نازم نبودی ببین نا ندارم تو نازم نبودی ببین نا ندارم بیادت میاری سکوته شباما غریبه نبودی نداشتی هواما غریبه نبودی نداشتی هواما چرا بی وفای یی مگه کم گذاشتم مگه تویه قلبم تورا دوست نداشتم مگه تویه قلبم تورا دوست نداشتم سپیدی نداری از این دل چی میخوای قسم مخورم که تو پیشم دیگه نمیای چرا بی وفای یی مگه کم گذاشتم غریبه نبودی نداشتی هواما غریبه نبودی نداشتی هواما قرارمان باران بود...ساعت دلداگی... کنار عشق... یادت هست؟؟ بارن آمد و رنگین کمان برای عشقم تابید...! و خیابان را تا تمام شهر به جستجوی تو بودم... چیزی بر گونه ام سر میخورد... و روی کفشهایم میچکید... که میگفت تو در خواب من جا مانده ای ...! نمیخواهم برایم بمانی بمانی و امید فردایم باشی بلکه می خواهم دیروزم را برگردانی و بعد بروی.... میدانی دیروزم چند روزاست . سالهاست تویی که لحظه هایم شادیم را گرفتی روزی پیش ان کس که نبود ودید قول دادنت را برای همه سالهایم که ازم گرفتی تاوان خواهی داد پس دیروزم را برگردان بعد برو
اونم با پای خودت...! باید جاتُ تو زندگی بعضی ها خالی کنی...! درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشن چی میشه...! ولی بدون... یه روزی... یه جایی... بد جوری یادت می افتن که دیگه خیلی دیر شده خیلی...
امکان هجرت تو تراوش می کند،از خطوط مبهم نگاهت من پیشتر،دیده بودم جرقه محال ماندنت را در سایش دستانمان به رفتنت ایمان دارم، چون ماهی آزاد به جریان آب نبودنت، مرا در سطح بزرگ اشکهایم پر از عطش میکند چقدر سنگین شده اند شانه هایم! آخر بعد از تو ترازوی تنهایی ام شده اند… ای دل دیوانه ، بشنو این مرام زندگی ست او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست می
گویند : واژه هایت بوی شکستن می دهد ... سو
ء تعبیر شده ، فقط چند ترک ساده است ... تو
نگران نباش .. تا روز دیدنت سرپا می مانم... قول
می دهم !! تنهایی تاواטּ همـﮧ نـﮧ هآيے است کـﮧ نگفتمـ تا בل کسے نشکنـב
! همـﮧ محبتهايے
کـﮧ زياבے هـבر בاבم تا בلے رآ بـﮧ בست آورم ! همـﮧ בوستت בارم هاے آبکے
کـﮧ جـבے گرفتم ...!! همـﮧ ساבگے کـﮧ בر اين בنياے هزار چهره خرج کرבم ! تنهايـے ... تاواטּ همـﮧ خوش بينے هایے است کـﮧ بـﮧ בنيا و آבمهاے اين روزها בاشتم
گاهی دلم بی بهانه تنگ میشود،
نمیدانم بهانه هادلگیرندیادلم بهانه
واین باربرای یادکردن
ازتودلتنگی رابهانه کردم.![]()
می نوشتیم در
آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو
قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم
بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا
که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر
گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین
انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه
قلم دست تو مانده است و نه من!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از سکوتم بترس
وقتی که ساکت می شوم
لابد همه ی درد دل هایم را برده ام پیش "خدا"![]()
مروای دوست مرو ای دوست
بنشين تا بنشانی نفسی آتش دل ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من آمدم..
قد تمام قطره ها در انتظارت قدم زدم
اما تو نیامدی...!
نمیدانم اشک بود یا باران...
و من همیشه...
اینگونه از رویای تو تنها به خانه برمیگردم...!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


