غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

اگر حرف تو را باور نمی کردم چه می کردم؟
صبوری با دل و دلبر نمی کردم چه می کردم؟

دل خوش باورِ من صاف چون آئینه بیرنگ و،
قضاوت مثل یک داور نمی کردم چه می کردم؟

به من گفتی که تنها نیستی در زندگی دیگر
اگر این حرف را باور نمی کردم چه می کردم؟

کلام دلنشین ات گرم و مسحورم کند هر دَم
مدارا با تو افسونگر نمی کردم چه می کردم؟

مدامم مست می سازی تو با چشمان خَمّارَت
اگر مستی از این ساغر نمی کردم چه می کردم؟

فضای ذهن من مشغول با یادِ تو شد جانا
اگر اندیشه بر سَروَر نمی کردم چه می کردم؟

همیشه بازتابِ عشقِ تو در شعرِ من پیداست
غزل با یاد تو زیور نمی کردم چه می کردم؟

نوشته شده در جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۸ساعت 10:29 توسط غريبه | |

پشت هر پنجره دیوار دلت می آید ؟
من وتنهایی و تکرار دلت می آید؟
تو فقط سعی بر آنی که مسافر باشی
چشم من در پی اسرار،دلت می آید ؟
من کمی تلخ ،مرا خط بزن از زندگی ات
جای من فاصله بگذار دلت می آید ؟
من کمی تلخ ،کمی شاعرو عاشق پیشه
بر من این تلخی بسیار دلت می آید ؟
آه سخت است مخواه اینکه بگویم که برو
که خداوند نگهدار ،دلت می آید ؟

نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت 13:10 توسط غريبه | |

سايہ ام را
ديوارها در آغوش ميڪشند
و مرا سراب تو

همہ جا انگار
بيابان شده
براے من

نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت 13:8 توسط غريبه | |

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی‌ست
که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی‌ست

چه غم که خلق به حسن تو عیب می‌گیرند
همیشه زخم زبان خون‌بهای زیبایی‌ست

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی‌ست

شباهت تو و من هر چه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی‌ست

کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من
صدای پَر زدن مرغ‌های دریایی‌ست

نوشته شده در جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸ساعت 12:5 توسط غريبه | |

باید اونقدر قوی باشی . . .
که از پسِ دوست نداشته شدن بربیای . . .

نوشته شده در جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸ساعت 9:1 توسط غريبه | |

‌من دلم پیشِ ڪسی نیست
خیالت راحت
منم و یک دلِ♥️ دیوانه‌ی خاطرخواهت

فاضل نظری.

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۸ساعت 10:5 توسط غريبه | |

میگویند نقاش ماهری هستم
دلم میخواهد نقاشی کنم
نقاشی بسیار زیبا
با قلم موی نرم عشق
تو را در قلبم طرح بزنم
ولی یادم رفت بگویم تاتو کار خوبی هم هستم
پس نقش تورا در قلبم تاتو میکنم
تا ابد حک بر قلبم بماند
هر نقاشی که حرف دل نقاش باشد
آنقدر زنده است که انگار واقعی ست
هر کس نزدیک شعرهایم میشود میگوید
چقدر شعرهایت زنده اند
انگار لمس شان میکنی
هیچ‌کس نفهمید آنقدر تورا زیبا در قلبم طرح زدم
که این اثر توست در شعرهایم
تو‌هستی که شعرم را زنده میکنی
آری جان دلم من نقاش ماهری ام
تورا پاک نشدنی در قلبم طرح زده ام...

نوشته شده در جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸ساعت 12:1 توسط غريبه | |

نه دیگر جای خود این دل دوباره بند خواهد شد
نه هرکس دل بلرزاند به تو مانند خواهد شد

به فروردین مکن دلخوش که بی حال و هوای خوش
تمام فصل های زندگی اسفند خواهد شد

مشو بازیچه ی طرح هلال ماه در برکه
دلت گاهی دچار تلخی ِ لبخند خواهد شد

چنان حیران و سرگردان شبیه باد پاییزی
به چیزی غیر عشق آیا دلت پابند خواهد شد

پرنده می شوی آخر پرو بال تو در زندان
رها از بند این چون و چرا و چند خواهد شد

تورا می خواهم اما سهم من از عشق میدانم
همانی که مرا از پای می افکند خواهد شد

مزن دل را به دریا که دلت از دست خواهد رفت
سرآخر هم همانگونه که می گویند خواهد شد

تو جانی و جهانی و به دنبال تو خواهم رفت
دوباره حرف آنکه از جهان دل کند خواهد شد

نوشته شده در پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸ساعت 7:41 توسط غريبه | |

اینـــــجا دلــــم بــرای خــــــــــــــــــدا تنــــگ می شــــو د

نوشته شده در سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸ساعت 12:43 توسط غريبه | |


ﻏُﺼـﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺯﻭﺩﺗـﺮ ﺍﺯ ﺧـﻮﺩﺕ ﻗـَﺪ ﻣﯽ ﮐِﺸــﻨﺪ،

ﺩَﺭﺩ ﻫـﺎﯾﺖ ﻧــﯿﺰ . .

ﻏــﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫـﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻟﺒــﻮﻡ ﮐـﻮﺩﮐــی اﺕ ﺟــﺎ ﮔــُﺬﺍﺷﺘــﯽ !
!

نوشته شده در دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۸ساعت 12:25 توسط غريبه | |

 

ثانیه ها میگذرند و آنچه باقی میماند خاطره هاست

اما خاطره های با تو بودن در هر ثانیه ام هست

پس تا ابد بمان با خوبیهایت تا بدانم

واژه ای زیباتر از دوست نیست

دوستت دارم

 

افسوس...........................

نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۸ساعت 8:40 توسط غريبه | |

ای دل به تو گفتم که مرو از پی دلدار
دیوانه شوی نیست ترا مونس و غمخوار
حرفم نه شنیدی و بلرزید وجودت
برحس نگاهی شده ای سخت گرفتار
فریاد مکن دل، رهِ عشاق دراز است
در پیچ و خم عشق نشسته غم بسیار
با چشم بگو اشک نشوید اثر رنج
شاید که کند خون مددی بر تو دگربار
افسانه شود قصه ی عاشق به تحمل
از شکوه به بزم دگران دست نگه دار
جعفر شنود درد تو ای عاشق همراه
شاید کند آسان گذر از این ره دشوار

نوشته شده در شنبه ۲ آذر ۱۳۹۸ساعت 7:44 توسط غريبه | |

تنها که می شوم مردی مدفون
در من، زیر لب ترانه می خواند،
شعر می دوزد و برای خاطراتش قصه می بافد...!
مردی ناشناس که دست
از سر خرابِ تنهایی ام
بر نمی دارد...

نوشته شده در شنبه ۲ آذر ۱۳۹۸ساعت 7:37 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت