هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
این چه عشقی است که در دل دارم من از این عشق چه حاصل دارم می گیریزی زمن و در طلبت بازهم کوشش باطل دارم گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو توچشمات شکستم سرازکارچشمات کسی درنیاوردکه هرکی توروخواست یه روزی بدآورد برای دل من واسه جسم خستم منی که غروروتوچشمات شکستم واسه من که برعکس کارزمونه یکی نیست که قدردلم روبدونه گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه هنوزم زمستون به یادت بهاره توقلبم کسی جزتوجایی نداره صدای دلم سازناسازگاره سکوت دلم جزتوصدایی نداره توخواب وخیالم همش فکراینم که دستاتوبازم تودستام بگیرم ولی حیف ازاین خواب پریدم که بازم باچشمای کورم به راهت بشینم سرارکارچشمات کسی درنیاوردکه هرکی توروخواست یه روزی بدآورد!!!!؟ یک تلنگر هم کافی بود برای اینکه بشکنم به هر حال ممنون از مشتت ميخواهم برايت بنويسم نميدانم از چه بنويسم فقط ميدانم الان كه نيستي ياد خودم افتادم اخه وقتي تو هستي من به فكر خودم هيچ نيستم نه پشت ميز نشستم نه روي فرشي لميده ام روز زمين خاكي نشسته ام كه خودم را از جنس ان ميدانم خبلي برايت دارم بنويسم مانده ام از چه بنويسم از غرورم برايت مينويسم وقتي با تمام غرورم به بودنت جواب دادم وگفتم اجازه هست فكر اينو نميكردم كه روزي تمام ان غرور به پات بريزم و تو با بي رحميهايت به ان لگد بزني ديگر از چه بنويسم از گريه هاي غروب رفتنت بنويسم اري الان هم غروب خورشيد است و اين هم بهترين بهانه براي نوشتن است خورشيدي كه با تمام ادعايش انقدر غرور داره كه اجازه نگاه كردن تو چشماش نداري الان جاي خودش به تاريكي داد نميخواهم به غرورت حرفي بزنم چون ميدانم غرورت حالا مير نورزي است و اجازه به كسي نخواهد داد تا حرفي بزند به خودم دارم ميگويم تو به خود برندار من كه غرورم تا اخر دنيا نبود فقط زره اي به خودم غره رفتم اما حكم مير نورزي من 5 روز بيش نبود راستي حكم مير نوروزي تو چند روز است ميداني ؟ نه نميداني اما من ميدانم اخر دنيا خاك است بس پس اهاي مغرورم به ان بالا نگاه كن ديگر از بهانه هايم برايت بنويسم خيلي بهانه هايي دارم از هق هق اشكهايم بنويسم كه تو ان را فقط مي شنيدي و با دلت ديدي سخت است لحظه هايي بغض گلوت فشار اورد ولي براي انكه مبادا دل تو ناراحت بشه سكوت كني از بي رحمي ات بگويم اري مي گويم وقتي كه در لحظه هاي نماز دعايت دستانت را به اسمان بردي ياد بي رحمي هاي خودت باش كه مگر دستاني كه به طرفت امد را ديدي كه حالا .......... ديگر بهانه هايم امروز كامل شدند از صدا كردنم برايت مينويسم كه انقدر صدايت كردم ولي تو انقدر در لاك خودخواهيت فرو رفته اي كه هيچ صدايي جز صداي شيطان درونت را نميشنوي انقدر شانه هايم افتاده و چشمهايم بي نور شده كه تواني برايم نمانده سرم را بر روي دست ميگذارم و به تو ميگويم كاش شانه هايت بودند شانه هايت هستند ولي تو غني هستي و من ضعيفي بيش نبودم تو غني از غرور نداي شيطاني و من ضعيف در برابر خالق خودم اري روزي صداي درونم را خواهي شنيد كه برايت خيلي دير شده هيچ چيزي ازت نخواسته بودم جز صداي مهرباني دلت را اما دلت را هم بي رحم كردي حالا اگر خواستي برايم سوغاتي بياوري ميداني چي برايم بياوري تنها چيزي كه اين روزها به ان نيازمندم چتر است حتي خيالي اين روزها خيس دلتنگي شده ام وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟ از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند؟ تکرار من در من مگر از من چه می ماند؟ غیر از غباری در لباس تن چه می ماند؟ از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟ دوست داشتن رو باید از برگ درخت آموخت که وقتی زرد می شه وقتی می میره وقتی
از درخت جدا می شه هر که آید گوید:
گریه کن، تسکین است
گریه آرام دل غمگین است
چند سالی است که من می گریم
در پی تسکینم
ولی ای کاش کسی می دانست
چند دریا
بین ما فاصله است
من و آرام دل غمگینم خيلي وقته حالا كه بي تو شبها بيداري ميكشم شبها ستاره تو اسمونها هست اما تو شبهاي پر استاره انگار هيچ ستاره اي نيست وقتي نيستي خيلي وقته انتظارت كشيدم روزها غروب شد شبها هم صبح در ان غروب رفتنت وقتي كه با بيرحمي هايت چشمهايت را به جشمانم بستي لحظه هايم هم با غرورم شكستند زير رگبار جدايي با خيالت نشستم اري سال شد كه من براي گريه كردنهايم اشك كم مياورم و از دلم اشك قزض ميگيرم اشكهاي چشمم برايت حرمتي نداشتند مگر اين شبها انتظار منو داره از پا در مياوره اين شبها انتظار مرا داره از پادر مياوره حرمت چشماي اشكي را نگه نداشتي لاقل حرمت مهربوني را نگه دار حرمت قسمها را نگه نداشتي حرمت راستگويي را نگه دار اري اين شبها خوابي بر چشمهاي خسته ام نمونده تو با من هستي چه بخواهي و چه نخواهي هميشه و در همه جا اري من با تو نفس ميكشم و با چشمان تو ميبينم راهي برا ي گريز من وتو نيست من با خاطراتت هستم بي وفايي هايت و درد جانسوز غمهايي كه برايم به يادگار گذاشتي تو با مني با من كه همه جا صدايت ميكنم شايد من تو مثل دريا وماهي شده ايم تو دريايي من ماهي تو غرور داري من به تو نيازا دارم براي زنده ماند صدايت ميكنم شايد صدايم را بشنوي علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است با تو هستم اري با خود خودت اي مسافر خسته من دستهايت را بياور و بر روي قلبم بگذار تا بشنوي ضربان قلب مرا كه از تو خسته تره اري منم خسته ام و خسته تر از تو مي بيني كه من هم مثل تو غريب و تنهام با غمهايم نشسته ام اهاي مسافر خسته من عاشق دل شكسته ات شدم تو غريب بودي من هم به غربتت دل سپردم ببين مرا حالا ديگه محو نگاهت كه بر دلم جا مانده است شده ام حالا ضربان قلبم را با دستانت احساس كن كه خيلي خسته تر از هر مسافري است تو دويده اي و من هم از تو بيشتر دويده ام حالا تو بي رحم شده اي ومن مانده از راه به التماس دستهايت امده ام تا خستگي قلبم را به تو ياد اوري كنم چوپان قصه ی ما دروغگو نبود ، او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ
سرمیداد ، افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و در پی گرگ بودند و در این
میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست. وقتي دلت گرفته باشه سعي مي كني براي يكي حرف بزني البته ادمها هم حوصله شون حدي داره ادم بهتره با كوه حرف بزنه اخه ميدوني خوبي كو ه چيه اونم مثل تو حرف ميزنه اگه بهش ميگويي تنهام او هم ميگويد تنهام اگه ميگويي ساده ام او هم ميگويد ساده ام ادما مي شكنند وقتي ببينند تنهايي و ساده اما كو ه با انكه جنسش از خاكه و سنگ هيچ وقت نمي شكنند حالا چند وقتي هست كه حرفام با كو ه ميزنم و مي گويم غربتم كم بود شكسستنم هم به ان اضافه شد كوه تو همدل خوبي برام باش ادما كه زياد حوصله ندارند اگه میگفتی میخوامت،دلم دیگه غصه نداشت شبا چشام خوابش می برد،نیازی به قصه نداشت
اگه میگفتی میخوامت،تو دنیا چیزی کم نبود رو خاطرات خوبمون،هاشور زرد غم نبود امروز و هر روزم داره شب ميشه مي گذره هنوزم روزاي دلتنگي برام تموم نشده و تمامي نداره هنوزم روزاي ترس از دست دادنت برام مونده تنها و تنها ميان اين همه ادم بعد تو چه كنم تنها بودن و زنده موندم به يادت خيلي سخته دلم مي لرزد وقتي به تو فكر ميكنم وقتي به جاده ها نگاه ميكنم و رد پاي بي رحميت را مي بينم دلم ميگيرد هنوزم به سنگدليهايت مي انديشم خسته ام خسته مانده از راهي كه پيمودم فقط براي چي فقط براي مهربانيت خسته ام خسته ام از روزاي تكراري از اين همه لبخندهاي بي معني خسته ام از بهانه هاي بي بهانه ات براي رفتنت كاش ذره اي فقط ذره اي شهامت شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون كردن بغضي كه براي شكستن غرورم ونميگفتم كه براي دلتنگيم هست كاش ذره اي بغض ام را جلوي چشمات مي توانستم مخفي كنم شايد انوقت تو اينقدر بي رحمي هايت را به رخم نمي كشيدي گاهي وقتها انقدر دلتنگت بودم كه صدام شكسته بود و ميگفتم به خاطر هواست خاك شده كاش بهانه نداشتم واسه دل تنگيم كاش بهانه ام غربتم بود همون غربتي كه تو وقتي فهميدي بيشتر غريب ترم كردي اخسته ام از جواب ندادن های صداي شكسته ام از اینکه به دروغ بخندم و اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی من به همه اين نوشته ها كار ندارم چون امروز هم برام گذشت و من دلم واسه تو تنگ شده . عشق یعنی دستهایم ماله توست چشمهای خسته ام دنبال توست عشق یعنی ما گرفتار همیم دوستدار هم طرفدار همیم هرچه میخواهد دلش آن می کند میکشد مارا و کتمان میکند عشق غیر از تاولی پر درد نیست هرکس این تاول ندارد مرد نیست آمدم تا عشق را معنا کنم بلکه جای خویش را پیدا کنم آمدم دیدم که جای لاف نیست عشق غیر از عین و شین و قاف نیست
رفتی خاطره های تو نشسته تو خیالم بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم یاد من نبودی اما، من به یاد تو شکستم غیر تو که دوری از من ، دل به هیچ کسی نبستم یاد من باش تا بتونم، همیشه برات بخونم بی تو وعطر تن تو، یه چراغ نیمه جونم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی؟
غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟![]()

![]()

![]()
ترس از این دارم که بی تو ، تا ابد چشام بباره![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


